سعدى، شاعر عشق و زندگى‏

سعدى، شاعر عشق و زندگى‏
دکتر محمد على همایون کاتوزیان‏
چاپ اول،  ۱۳۸۵ در ۳۵۸ صفحه – نشر مرکز
نقد: سید عبدالله انوار
در جوانى وقتى که کتاب تاریخ ادبیات فرانسه به قلم گوستاو لانسون را مى‏خواندم و تحلیل او را درباره کارهاى ادباء و نویسندگان مورد بحث او مى‏دیدم و اینکه چگونه این تحلیل‏گر و شارح با دقت همه نوشته‏هاى هر نویسنده را خوانده و از عصاره کار آنها هسته مرکزى ذهن او را تشخیص داده و سپس این هسته مرکزى را در یکایک کارهاى او برده تا خواننده بداند این نویسنده از نوشتار خویش چه هدف و غایتى را در نظر داشته و چگونه این هدف را بمنصه ظهور رسانده و یا نتوانسته یعنى در بیان مافى‏المنظور خود موفق نشده و بلکه به قول منطقى‏ها به اقوال متضاد یا تحت تضاد افتاده است. رنج مى‏بردم که چرا چنین تحلیل‏گرهایى در تاریخ ادبیات ما به جاى این همه تذکره‏نویس و تاریخ ادبیات نگار نداریم که پژوهشگر نمى‏تواند حتى یک تاریخ تولد و یا مرگ نویسنده‏اى را از آنها استخراج کند و متأسفانه این نقیصه تنها شامل تذکره‏نویسان ایرانى نبوده بلکه در تاریخ‏هاى مباشر این‏گونه بحثها در نوشته‏هاى عربى هم یافت مى‏شود. بنگرید به تاریخ ابن خلکان یا در موارد بحث آغانى به اغانى و حتى فهرست‏هاى معتبر چون فهرست ابن ندیم و امثال آن گرچه سالیانى چند عمر در قرائت آنها گذاشتم و نتوانستم شسته و رفته چیزى از سرنوشت افراد مندرج در آنها بدست آورم ولى خوشبختانه در این اواخر آباء یسوعین به داد عربها رسیده‏اند و با زحمات دائر خود تا حدى روش تحقیق و تحلیل و توصیف غربى را به آنها نشان داده‏اند چه امروز در کارهاى مصریها و لبنانى‏ها و حتى سوریها و عراقیها آثار پخته و قابل استفاده درین زمینه بسیار دیده مى‏شود. گرچه این نقص در تحلیل و تشریح از سالهاى دور به تذکره‏نویسهاى ایرانى گوشزد مى‏شده چون انتقاد شدید آخوندزاده به هدایت درباره شاعران مجمع‏الفصحاء و یا انتقادهاى جسته و گریخته به صورت مقاله در پاره‏اى از مجلات و روزنامه‏ها در بعد از مشروطیت ولى این انتقادها چون فقط به صورت نقد بودند مؤثر در تغییر روش تذکره‏نویسان نمى‏افتاد زیرا نقد وقتى مؤثر مى‏شد که مستقیماً نویسنده نقاد خود یا دیگرى به روش جدید به تحلیلى بپردازد و سرمشق و الگویى به دست مخاطب دهد مثل کارهاى آباء یسوعین براى عربان.

خوب در یاد دارم به ایام خدمت در لغت‏نامه دهخدا بارها به وقت معرفى فردى در لغت‏نامه با روانشاد دکتر معین درباره این نقص صحبت مى‏رفت و حتى از ایشان خواسته مى‏شد که در اسماء اعلام لغت‏نامه این روش به کار گرفته شود. مرحوم ایشان با وجود تأیید این قول درباره این نقیصه مى‏گفتند این روش باید به جدّ در تاریخ ادبیات بکار گرفته شود نه در اسماء اعلام لغت‏نامه چه درینجا منظور از اسمِ علم فقط اظهار تذکریست از صاحب نام نه تحلیل دقیق کارهاى او. باز به خاطر دارم با مرحوم دکتر صفا که آن کار پر حجم و سترک را در تاریخ ادبیات کرده‏اند چه در لغت‏نامه و چه در کتابخانه ملى که براى دیدن نسخه‏اى مى‏آمدند سخن ازین نقیصه مى‏رفت و ایشان مى‏گفتند بلى چنین نقیصه‏اى در کارهاى ادبى ما وجود دارد ولى چشمگیر نیست زیرا اغلب قصیده‏سرایان و حتى مى‏توان گفت اکثر متآخم بکلّ در قصائد خود جز مدحِ ممدوح توجه به چیز دیگر ندارند لذا اثر آنها از ابتدا آشکار است که براى چه غایتى بوجود آمده و حاجت به تحلیل آنچنانى ندارد. ازین قصیده‏سرایان که بگذریم به کارهاى عارفان و صوفیان و ادیبان صوفى مسلک مى‏رسیم. در این کارها هم هدف از نوشته‏ها به صورت آشکار معلوم است و آن یا نقل اقوال صوفیانست و یا بحث در حالات و مقامات صوفیان و عارفان یا پند مرشد است مبنى بر فروهشتن زندگى فانى و ارجگزارى به زندگى اخروى و اتفاق را درین قسمت نیز آنچنان اتفاق در عقائد است که هیچ حاجت به تحلیل‏گر و عصاره‏یاب افکار آنها نیست چه گاهگاه عین کلمات یکى در کار دیگرى منعکس است خواه به صورت انتحال یا به صورت توارد یا به صورت نقل قول بدون هیچ اختلافى. خواننده فى‏المثل در رساله قشیریه یا مصباح‏الهدایه یا کشف‏المحجوب هجویرى و امثال آنها یک هدف و یک عصاره فکر را عریان مى‏بیند و آن دیگر نیاز به تحلیل ندارد و به عبارت دیگر کار صوفى از ابتدا معلوم است و خودِ کار به آشکارا بهتر از هر تحلیل‏گرى هدف خود را مى‏رساند. اما ازین دو گروه که بگذریم به تاریخ و تاریخ نویسى مى‏رسیم و درینجا هم حاجت به تحلیل نیست زیرا تاریخ درینجا تاریخ انسان آزاد نیست که هر فردى اراده آزاد داشته باشد و رأى خود را در نهایت آزادى ابراز نماید و تحلیل‏گر هم در تحلیل خود سعى نماید هسته مرکزى ذهن او را بیابد و بعد ببیند او چگونه این هسته فکرى را در نوشتارهاى خود بمنصه بروز گذاشته است. تاریخ ما سراسر مبیّن ظلم‏هاى صاحبان قدرتند و هر که آمده درخت ظلم را با خون بى‏گناهان آبیارى کرده و چون درگذشته دشنه ظلم را به خلف خود سپرده است و به عبارت دیگر حلقات سلسله ظلم بدون انفصال مستمر بوده است. خلاصه و عصاره تاریخ ظلم و بیداد ظالم شرقى و تحمل نابهنجار مظلوم شرقى است چنین ظلمى چون جنس است به قول منطقى‏ها هر ظالمى با فصل متعلق به خود نوع بیدادى را به مصداق مى‏رسانده است و چه خوبست این انواع ظلمها تحلیل نشود، چه تحلیل زشتى خود اشاعه زشتى است. انصاف را این بیان روانشاد دکتر صفا در تحلیل تاریخ و ادب ما کاملاً صحیح بود و بواقع در جوامعى که خاک مردگان بر حلقها ریخته‏اند و آدمى در زیر شلاقها به پائین مرتبه جاندار تنزل کرده چیزى قابل ابراز و بروز ندارد تا به دست صاحب ذهنى به تحلیل کشیده شود ولى با اینهمه در برابر اقوال تذکره‏نویسان این نقص ادبى در کارهاى ادبى وجود داشت گرچه مرحوم دکتر صفا دلائل خوبى عرضه مى‏کرد.
به حدود چهل و چهار سال پیش (بیشتر یا کمتر) مرحوم على دشتى به تحلیل تعدادى از شاعران پرداخت و شمارى ازین تحلیل‏هاى او به زمان حیاتش در دسترس قرار گرفت و شمار دیگر بعد از حیاتش. انصافاً کار او برخلاف کار گذشتگان از لون دیگر بود و در نوشته‏هاى دشتى شاعر مورد تحلیل قرار مى‏گرفت ولى به نظر تحلیلها تا حدى شخصى و به قول فرنگى‏ها سوبژکتیو (subjective) بود برین تقریر که فرد تحلیل شده خود دشتى در قالب شاعر تحلیل گشته بود. فى‏المثل در کتاب قلمرو سعدى خواننده دشتى را مى‏دید که با نام سعدى تحلیل گردیده است که البته این تحلیل با اراجیف و جمله‏پردازیهاى تذکره‏نویسان فاصله‏اى کَبُعدالمشرقین داشت ولى تحلیل سعدى نبود گرچه به قول کانت انسان در شناسایى به فنومن مى‏رسد نه نومن و در شناسایى در تحلیل هر شاعر تحلیل‏گر باید شاعر را به صورت فنومنى (= پدیدار) که مجموع امر عینى (درینجا شاعر) و امر ذهنى (درینجا برداشت مُعرّف و تحلیل‏گر) ارائه دهد نه صِرف تحلیلهاى مصنوع ذهن. مرحوم دشتى به نظر اینجانب هر شاعر را آینه‏اى فرض مى‏کرد و خود را در آینه آن شاعر مى‏دید آنهم آینه‏هاى گوژ و کاو. بارى کارهاى دشتى را مى‏خواندم و تا حدى به این التهاب درون با آنها تسکینى مى‏دادم ولى گمگشته خود را جستجو مى‏کردم تا اینکه دست تقدیر این روزها در بازار کتاب کتابى به دستم داد به عنوان سعدى شاعر عشق و زندگى. چون به خواندن آن پرداختم هرچه پیش رفتم در طىّ صفحاتِ آن تحلیل گم‏گشته خود را در هر ورقى بهتر از ورق دیگر آن یافتم و چون به پایان آن رسیدم دوباره به خواندنش پرداختم و چون تشنه لبى که در کویرى به چشمه‏اى رسد که به یک تجرع و دو سه تجرع قناعت نمى‏کند در بازگشت به خواندن هر صفحه را دو بار و سه بار از صدر تا ذیل مرور مى‏کردم و هر بار از تحلیلهاى نویسنده آن سعدى را در زمینه‏هاى مختلف بیشتر مى‏شناختم. گرانى و سترکى کار نویسنده براى من ایجاب مى‏کرد که نویسنده آن را بشناسم و چون به هیچ وجه مقدورم نبود که او را بشخصه بشناسم چه او در لندن بود (طبق مسموع) و اینجانب در گوشه قریه متروک کاشانک شمیران و بینهمابونٌ بَعید و از سوى دیگر بنا بر قول قدماء در شناخت هر اثر شناخت رؤوس ثمانیه آن اثر از واجبات است و مؤلّف هر اثر یکى از آن رؤوس ثمانیه مى‏باشد به ناچار در شناخت خود از مؤلّف برین بسنده کردم تا از اطلاعات و ارجاعاتى که نویسنده درین اثر خود ضمن تحلیلهاى متعدد مى‏دهد بهره گیرم. اما آنچه ازین ارجاعات بدست آوردم نویسنده را دریافتم که اکثر دواوین و نثرهاى فارسى را طلبه‏وار خوانده و در آنها غور کرده است و بدین ترتیب با کوله‏بار سنگین از ادبیات فارسى قدم در تحلیل سعدى گذارده است و در نوشته‏هاى خود با اشاره به اشعار شاعران پارسى‏گو یا به نثرهاى سنگین وزن فارسى مى‏رساند که او محشور با کارهاى اصیل ادب پارسى بوده و انصاف را در توالى مقالات بیست گانه این متن‏ها او در نهایت مهارت به تتالى مطالب و به قول فرنگیها “إsuccessivit” دست یازیده است. انسجام مطالب مى‏رساند که نویسنده قدرت فراوانى در تحلیل و ارائه مطالب دارد چه تتالى مطالب درین کتاب به قدرى جذّاب است که خواننده علاقه‏مند است که پس از ختم هر مقاله به مقاله دیگر پردازد و خوشبختانه این مطلب براى قارئین این کتاب که مقالات در پى یکدیگرند مسأله حالت انتظارى را پیش نمى‏آورد ولى براى خوانندگانى که به صورت مقاله و مقالات به فاصله چند ماه از یکدیگر ارائه مى‏شده‏اند بى‏شبهه مسأله اَلاِنْتِظارُ اشدُّ مِنَ الْموتِ را ایجاد مى‏کرده است.
حال که به اجمال به نویسنده و تکوین کتاب آشنا شدیم به اصل مطلب مى‏پردازیم تا ببینیم او سعدى را چگونه شناخته و به چه صورت به تحلیل او پرداخته و ارائه کرده است. نویسنده طبق مطالب کتاب پس از غور در کارهاى سعدى و عصاره‏یابى از اشعار و نثرهاى او به این نتیجه رسیده است که سعدى سخنوریست که: «درباره وجوه فردى و خصوصى زندگى گفتگو کرده است و هم درباره مسائل عمومى و اجتماعى» (ص ۲۰۴) و به نظر این نویسنده سعدى جامع‏الاطراف بوده و در یک مورد خاص هیچگاه صحبت نکرده است بلکه همه طورهاى زندگى را با نظر تیزبین خود تجربه نموده است. این نظر نویسنده درباره سعدى غیر از مورد بیان شده در فوق در چند جاى دیگر این کتاب آمده است و براى آنکه به این نظر اجمالى نویسنده بیشتر آگاه شویم وارد یکایک مقالات بیست گانه او مى‏شویم بدین شرح:
در مقالت نخست او صحبت از دو جدالى مى‏کند که سعدى یکى از آن دو را در بوستان و دیگرى را در گلستان آورده است. نویسنده ضمن توضیح مطالب دو جدل بر آنست که سعدى به نحو احسن جلسات جدل را از آغاز تا پایان که بافحام یکى از طرفین انجامیده با کلمات زیباى خود اداره کرده است و سرانجام این جلسه‏هاى جدلى به آن کشیده که مُفحَم طاقت نیاورده و طبق رسم شرقیان دست به یقه دیگرى برده و کار به محضر قاضى کشیده شده است. قاضى پس از شنیدن قول طرفین خود قول ثالثى ارائه داده و دو طرف جدل را از رد و بدل کردن کلام جدلى از هم جدا کرده است. نویسنده پس از ارائه دو جدل از طرف سعدى خود به قضاوت مى‏نشیند و مى‏گوید سعدى در ضمن بیان جدل مجادلین به خوبى توانسته این صنعت منطقى را به خواننده افهام کند چه جدل از صناعات خمس منطقى است و دلائل در آن تکیه یا بر برهانیات مى‏زند و یا بر مقبولات و سعدى به نحو شایسته دو متکاى برهانى و مقبولى را در این کار خود نشان مى‏دهد و قدرت خود را در مراء مى‏رساند.
مقالت دوم که با عنوان «فرار سعدى از مدرسه» معنون است نویسنده با برگرفتن یک حکایت از گلستان (از باب دوم در اخلاق درویشان) از سعدى نقل قول مى‏کند که در دمشق بر اثر دلتنگى از دوستان او شهر را ترک گفته و به بیابان زده و در بیابان اسیر مسیحیان شده است. بعد سعدى مى‏گوید: با جماعتى از یهودیان اسیر دیگر به کارِ گِل واداشته شدم تا آنکه دوستى مرا خرید و آزاد کرد و سپس به ازدواج دختر خود درآورد اما این وصلت که بنا را بر آزادى از اسارت داشت دیرى نپایید و به جدایى با این دختر انجامید. نویسنده پس از بیان داستان شرحى مستوفى درباره داستانها و حکایات سعدى مى‏آورد و بحث دقیق در تکوین آنها مى‏نماید. او معتقد است که اکثر این داستان‏ها تحقق و وقوعى در خارج ندارند بلکه ساختگى مى‏باشند و در ساختن و پرداختن آنها یا مخیله سعدى به تخییل پرداخته یا مخیله دیگرى و به وسیله او نقل قول شده است و براى صحت این نظر خود نویسنده گاهى به تطابق تاریخى در مفاد این داستانها مى‏نماید و تأیید نظر خود را ازین تطبیقها مى‏گیرد و سعدى‏پژوهان چه خوبست که به این طرز استدلال نویسنده توجه کنند که طریق نیکویى براى تشخیص صدق از کذب است. چه نویسنده در ضمن بیان این داستان به جهت تطبیق اسارت سعدى با خارج صحبت از جنگهاى صلیبى و تاریخهاى وقوع آنها مى‏نماید و به خواننده مى‏گوید براى یافتن حقیقت و واقعیت یک امر تاریخى تطبیق سال واقعه چقدر مشکل‏گشاست پس از این بیان او مى‏گوید ضمناً در این داستان به وجهى خاص سعدى از ناله‏هاى غریب در غربت سخن مى‏گوید و به خوبى این درد غریبى را که از لوازم غربت است نشان مى‏دهد.
مسأله فرار از مدرسه نویسنده را به یاد فرار غزالى از بغداد مى‏اندازد و به روزگارى که غزالى در اوج مقام و منزلت در بغداد و در مدرسه نظامیه بود که او درین روزگار و قدرت یک‏باره دچار شک مى‏شود و این شک او را به مرض سخت خیالى مى‏کشاند و بر آن مى‏شود که طاق و رواق مدرسه را فرو گذارد و با لباس مبدّل به بعلبک رود و در گمنامى با ریاضت‏هاى سخت بزید تا در سرمنزل صوفیان فرود آید و با این حالِ قال رها کرده غزالى پس از ریاضتها راه طوس و منزل خود پیش مى‏گیرد ولى قَسَم مى‏خورد که دیگر به بحث و جدل و مراء برنخیزد و عارفانه گوشه عزلت بگیرد. نویسنده پس از بیان این تحول حال غزالى مى‏گوید سعدى با آنکه به احوال صوفیان آگاهى کامل داشته ولى بهیچوجه عارف و صوفى نبوده و بهترین دلیل براى این قول نص صریح این ابیاتست با این مطلع: «صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه» پس فرار او اشتیاق به سلوک در وادى صوفیان نبوده است و باید چیزهاى دیگر باشد که او یکایک این وصفهاى احتمالى را به وصف مى‏کشد. اما گوینده‏اى مى‏گوید شاید سعدى مى‏خواسته درین داستان با بیان دیگر از حالِ گوسفند رها شده از دست گرگى به وسیله بزرگى سخن گوید که آن بزرگ به عاقبت در شب هنگام حلق گوسفند را با کارد بمالید و روان گوسفند به این رهاکننده خطاب کرد «که از چنگال گرگم در ربودى / ولیکن عاقبت گرگم تو بودى» سعدى هم مى‏خواسته به پدرزن آزادى‏بخش او از کارِ گِل و اسارتِ فرنگان بگوید درست است که مرا آزاد از اسارت کردى ولى به عاقبت دچار نیشهاى زهرآلود دختر عانسه (ترشیده) خود کردى که صد بار تلخ‏تر از آن اسارت بوده است (چنانکه صاحب عیالان به خوبى واقفند).
مقالت سوم: در بیان حال افسردگى سعدى است به گاه شروع به نگارش گلستان. نویسنده درین مقالت مثل یکى از اصحاب برجسته روانکاوى اشارت دقیق به حال افسردگى مى‏کند که امروز در تداول عام به نام depression است و مى‏گوید از آنجا که افسرده هیچگاه درد خود را به صراحت بیان نمى‏کند بلکه همیشه در تحت کلماتى یا جملاتى خاص آن درد نهانى را بیان مى‏دارد که فقط درد آشنا مى‏تواند به آن پى برد و تخصص روانکاو هم همین است که از مطالعه این کلمات و جملات مبهم پى به درد صاحب درد برد لذا با مطالعه کلمات سعدى در مقدمه گلستان چون یک روانکاو دردآشنا از این کلمات آغازین و نخستین گلستان به این مى‏رسد که سعدى در نهایت افسردگى دست به تحریر گلستان زده است (مطلبى که تاکنون هیچ سعدى شناس متوجه آن نشده است) به نظر غرض نویسنده از بیان این قول تأیید آن قولى است که به آن رسیده مبنى بر آنکه سعدى جامع‏الاطراف بوده و همه چیز را تجربه کرده است حتى افسردگى و رنج حاصل از افسردگى.
مقالت چهارم: درین مقالت نویسنده مسأله سفرها و حضرهاى سعدى را به بحث گذارده و در اینکه سعدى سفرها کرده و به قول عربان مرد سبیل بوده جاى سخنى نیست درست بعکس حافظ که دل از شیراز و آب رکن‏آباد نمى‏کنده است منتها چون تاریخ وفات و حیات سعدى به صورت دقیق بدست نیست، نویسنده براى تشخیص دوران سفر و حضر یا تولد و مرگ سعدى چنین دانسته که یا ابتدا به این دو تاریخ بپردازد و یا بعکس با آگاهى از سفر و حضر بتواند حتى به احتمال و تخمین مرگ و تولد سعدى را معلوم گرداند و درین بازگشایى است که اطلاعات وسیع او در میدان ادب فارسى به خوبى آشکار مى‏شود چه او براى ره یافتن به مقصد خود از هر مورد خاص ادبى چه از مدارک شرقى و چه از مدارک غربى با رعایت دقیق قواعد تعادل و تراجیح در اخبار سود جسته و سرانجام در صفحه ۷۰ این کتاب به اینجا رسیده که سال ولادت سعدى باید بین ۶۰۰ تا ۶۰۶ هجرى باشد و سال درگذشت او بین ۶۹۰ تا ۶۹۳ هجرى و با این بازگشایى تاریخ تولد و مرگ در ضمن نویسنده نشان داده که سعدى لقب خود را از کدام فرد خاندان زنگى گرفته است و چگونه پس از باز آمدن به شیراز دوباره این شهر جنّت تراز را ترک گفته است چنانکه خود او مى‏گوید:
وجودم به تنگ آمد از جور تنگى‏
شدم در سفر روزگارى درنگى‏
مضافاً درین مقالت نویسنده مى‏گوید این سفرها موجب شده‏اند که او با دو برادر ایرانى جوینى دوست شود و این دو برادر پس از آنکه در دستگاه مغولان به مقام‏هاى بالا رسیدند و درین مقام با شمشیر مغولى جنایتها کردند چون به زیر ستور مغولى بردن ستیع الموت یعنى پناهگاه رنج‏کشهاى ایرانى از دست ترک ماورءالنهرى و عرب‏هاى اموى و عباسى به آخر با تیغ همین مغولان مخدوم سر را از بدن جدا شده یافتند و باز مصداق این قول محقق شد: مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْىْ قُتِلَ به.
مقالت پنجم: نویسنده درینجا از یک مصرع شعر سعدى که مى‏گوید: «مرا در نظامیه ادرار بود» استفاده مى‏کند و آن را عنوان مقاله مى‏کند و مى‏گوید سعدى به قول امروزیها بورسیه مدرسه نظامیه بغداد بوده یعنى ازین یونیورسیه به اصطلاح بچه نُنرهاى امریکا رفته اسکالرشیب scholarship داشته و در ضمن بر حسب نقل قولى از خود سعدى او شاگرد درس خوانى نیز بوده است. چه سعدى طبق حکایتى مى‏گوید این درس خوانى و زرنگى من موجب شد که مورد حسادت سخت یکى از همشاگردیهایم واقع شوم و این حسادت آنچنان در من اثر گذاشت که به نزد استادم شکایت بردم استاد در برابر این سخنم پاسخ خوبى به من داد و گفت: اگر حَسَد بد است غیبت از آن بدتر است. این داستان اعم از آنکه صادق باشد یا کاذب ایکاش پند این داستان آویزه گوش ما ایرانیان مى‏شد زیرا که نُقل مجلسمان غیبت از یکدیگر است. درین مقالت ما مى‏بینیم که نویسنده با چیره‏دستى به کسانى که از حکایات رئالیسم سحرآمیز گونه سعدى دلیل مى‏آورند مبنى بر اینکه سعدى به فلان نقطه‏ها رفته: چون از دریا بدون کشتى گذشتنِ اهل حقى و به مغرب رفتن او با سعدى که البته او را سفینه‏اى برده و به مغرب رسانده است که کشور مغرب را سعدى دیده. نویسنده مى‏گوید همه اینها داستانهاى تخیلى است و قابلیت استناد براى حکمى ندارند و باز نویسنده با ارجاعات دقیقى که در اقوال خود مى‏آورد و نشانه از عمق اطلاع او در ادبیات فارسى است به خواننده هشدار مى‏دهد که این بیت سعدى:
به صنعا درم طفلى اندر گذشت‏
چگویم کز آنم چه بر سر گذشت‏
خواننده را به این فکر نیندازد که سعدى به صنعا پایتخت یمن رفته و در آنجا صاحب طفلى شده که با داغ خود سعدى را داغ کرده است و به همین نهج است سفر سعدى به هند و سومنات و هندوکشى او که همه خیالى است و رنج پرفسور هانرى ماسه فرانسوى براى صدق آن تیر به تاریکى انداختن است. نویسنده با داشتن دلائل محکم سفرهاى سعدى را در محدود بغداد و دمشق و حلب و شامات و حجاز که آنهم مکه باشد فقط سفرهاى حقیقى غیرخیالى مى‏داند.
مقالت بعد: با عنوان دروغ مصلحت‏آمیز بهتر از راست فتنه‏انگیز مى‏باشد که برگرفته از یک قول سعدى است. گرچه عنوان مقاله طرح یک فضیلت یا رذیلت (چه بعضى‏ها معتقدند دروغ به هر صورت رذیلت است) در فهرست فضائل و رذائل است ولى نکته مخفى درین حکایات حاوى دروغ مصلحت‏آمیز و راست فتنه‏انگیز استبداد شرقى حاکمانست که در نزد این مستبدّان ظلاّم غدّار چیزى که بعنوان احترام به انسان و انسانیت باشد وجود ندارد چه اگر انسان در نزد حاکم شرقى محترم بود اصلاً حاجتى به طرح دروغ مصلحت‏آمیز و راست فتنه‏انگیز نبود زیرا اگر به داستانى که سعدى در اینجا آورده است توجه کنید مى‏بینید که مسأله در حولِ کشتن اسیر بى‏پناهى دور مى‏زند که مورد سخط ظالم بر تخت سلطنت نشینى قرار گرفته که به صِرف اسیر بودن باید تیغ دژخیم آن ظالم را بر گردن خود حس کند. این نگون بدبخت چون دست خود را از هر وسیلتِ رهایى کوتاه مى‏بیند شروع به سقط گفتن به آن ظالم مى‏کند. آن حاکم ظالم اسیرکُش که صداى آن اسیر مظلوم را مى‏شنود از یک وزیرش مفاد فریاد این مظلوم را مى‏پرسد وزیر مى‏گوید این بیچاره دعا مى‏کند و از خدا مى‏خواهد که شاه از خشم بدر آید و از سرِ تقصیر (کدام تقصیر) او درگذرد و وزیر دیگر که از حواشى متملق شاه (متأسفانه ظالمان و مستبدان متملقان فراوان در کاخ استبدادى خود دارند) مى‏باشد مى‏گوید هم آن وزیر دروغ مى‏گوید و هم این اسیر سقط مى‏گوید. شاه درین وقت (البته شاه خیالى سعدى نه شاه حاکم مستبدّ واقعى) مى‏گوید دروغ مصلحت‏آمیز این وزیر بهتر از راست فتنه‏انگیز تو است چه در قول او انگار مصلحتى است و از آنِ تو برقرارى غیرمصلحتى. بى‏شبهه این داستان از داستانهاى خیالى سعدى است چه استبداد شرقى هیچگاه چنین صحنه‏اى را بوجود نمى‏آورد. حاکم مستبد بر مرکب غرور سوار است و گوش شنوا به آه مظلوم ندارد. سعدى مى‏خواهد با این داستان و داستانهاى دیگر درین زمینه که نویسنده به زیبایى نقل مى‏کند در دل این ظالم انصاف و عدالت تزریق کند ولى نرود میخ آهنین در سنگ (تا چه رسد به سوزن ظریف سورنگ). اما اگر ازین موارد درگذریم و به خود مسأله اخلاقى بدون ارتباط به ظالم و مظلومى توجه کنیم معلمان اخلاق مى‏گویند درینجا ملاک بهتر بودنِ دروغ مصلحت‏آمیز یا بدتر بودن آن وابسته به مصداق تحت این حکم است اگر مصداق به وجهى باشد که با دروغ مصلحت‏آمیز رافع شرّ عظیمى شود بى‏شبهه دروغ مصلحت‏آمیز نیکو است والاّ اگر دروغ مصلحت‏آمیز منجى ظالم و حاکم جبّارى باشد نه! چه چنین دروغى در واقع فتنه‏انگیز است و موجب پایمال شدن خون بى‏گناهان بسیار است. نویسنده درین مقالت اشارت به تملق‏گویى نیز مى‏کند (که متأسفانه نود درصد قصائد عرّاى شاعران قصائدسراى ایرانى مشحون ازین تملقهاى جامعه ویران کن است و سردسته آنها عنصرى ملک‏الشعراى محمود ظالم است و همانطور که ظلمهاى سلطان محمودِ غارتگرِ قتالِ جبّار زشت است تملقهاى این ملک‏الشعراء از آن زشت‏تر است چه اعانت به ظالم به هر نحوى از ظلم ظالم نکوهیده‏تر است. لطفاً تاریخ ایران را ورق بزنید و ببینید تملقهاى متملقان مفتضح چه به روز حاکم‏ها آورده و چه به روز محکوم‏هاى بى‏کس. اى چه خوش بود فى‏المثل خاقانى و انورى… و قاآنى… دریوزه و گدا به جاى آن اشعار ظالم‏تراش قصیده‏هایى مثل قصیده سعدى خطاب به حاکم مغولى انگیاتو مى‏گفتند تا شاید رخنه‏اى درین کاخ استبداد شرقى پیدا مى‏شد).
مقالت بعد: مقالتى است با عنوان «سعدى کُشى» درین مقالت نویسنده یک منحنى سینوسى کامل از مدح و ذم سعدى مى‏کشد که هم داراى نقطه ماکزیم و هم نقطه مى‏نیمم است. در قسمت ماکزیمم بزرگان ادب کنونى فارسى چون مرحوم قزوینى و فروغى و عباس اقبال آشتیانى را نشان مى‏دهد که با جلادت به مدح سعدى از جنبه‏هاى مختلف ایستاده و از حق سعدى به قول خود او «من سعدى آخر زمانم» دفاع کرده‏اند و در شاخه مى‏نیمم چپ‏روها را به تعریض نه به تصریح نشان مى‏دهد که سعدى را به صورت یک «آخوند اندرزگو» معرفى مى‏کنند. چون به قول منطقى‏ها ادل بر شى‏ء وجود خارجى شى‏ء است. خوشبختانه درباره سعدى این وجود خارجى موجود است و آن این آثار گرانبهاى اوست لذا اگر کسى فى‏المثل این ترجیع‏بند «بنشینم و صبر پیشه گیرم» سعدى را بخواند و اهل ادب باشد ولى به مدح او نایستد این چنین کس فاقد قوه تمیز ادبى است و سخن با او به تعبیر سعدى «اثر نکردن نفس گرم در آهن سرد است». انصاف را نویسنده درین مقاله با قلم رساى خود از هر وکیلى بهتر در دادگاه ادب فارسى از سعدى دفاع کرده است. باید بخوانید و از این دفاع لذت برید.
مقالت بعد: سخن در حماسه‏سرایى سعدى است. نویسنده درین مقاله با توجه به مقاله آقاى دکتر متینى درین باب معتقد است که سعدى در میدان حماسه میر میدان و ابوالفوارس نبوده و در یکى دو داستان که در بوستان و گلستان درین باب مندرج مى‏باشند نویسنده نشان مى‏دهد که درین زمینه سعدى به پاى فردوسى نمى‏رسد. ولى بعد او مى‏گوید حماسه نباید فقط بر حماسه رزمى و زورآزمایى با اشکبوس و تیر در دیدگان اسفندیار قرار دادن باشد بلکه حماسه براى میدان عشق و فسحت عدل و انصاف و اخلاقیات نیز مى‏آید و براى قدرت سعدى درین میدانها کافى است فقط به غزلیات او رجوع گردد تا دیده شود چه کس همآورد سعدى درین میادین است. سعدى اشعارى در غزل دارد که تا غزل وجود دارد این اشعار بى‏رقیب باقى مى‏مانند لذا چه حماسه‏اى بالاتر ازین حماسه.
مقالت بعد: این مقالت با عنوان «من استاده‏ام تا بسوزم تمام» آمده و درینجا نویسنده با زیبایى خاصى از شبى صحبت مى‏کند که چشم سعدى بر اثر بى‏خوابى نخفت و گوش او به گفت و شنود شمع و پروانه آنات بى‏خوابى او را پُر کرد. سعدى درین گفتگو گفته‏هاى شمع را جانسوزتر و گدازنده‏تر مى‏بیند و از نو مسأله عشق و عاشقى عارفان طرح مى‏شود و درین موارد که مسأله عشق عارفان پیش مى‏آید باز نویسنده در عین آنکه سعدى را عارف نمى‏داند (بنا بر قول خود سعدى) ولى در تأیید قول خود که سعدى را مرد جامع‏الاطراف مى‏داند مى‏گوید سعدى در تبیین عشق صوفى اقوالى مثل اقوال بزرگان متصوف گفته است که البته این دو قول سعدى موجب شده که بعضى‏ها او را راسخ در معانى اقوال خود نمى‏دانند چه در بعضى از مواضع او حامى عارف است و در بعض دیگر ناقد و لذا حمایت و انتقاد سعدى از امرى قابل ارزش و پذیرش نیست. نویسنده در پاسخ مى‏گوید سعدى مردى التقاطى است البته التقاطى بر حسب تعبیرى که نویسنده ازین کلمه مى‏کند و مى‏گوید سعدى در اخلاقیات و مسائل انسانى هیچگاه از اقوالى که گفته عدول نکرده است و درین اقوال راسخ مى‏باشد. بلى سعدى در عرفانیات مطالبى چون مولانا و بزرگان صوفى ندارد ولى درین اصل که راه خداشناسى را نمى‏توان با قدم عقل پیمود مثل مولانا که مى‏گوید «پاى استدلالیان چوبین بود» سعدى هم مى‏گوید: «ره عقل جز پیچ در پیچ نیست / بر عارفان جز خدا هیچ نیست». درینجا سعدى مثل هر خداجوى عارفى از راه عقل مى‏گریزد و خدا را با عقل دگرى که مولانا آن را عقل کلى مى‏گوید مى‏جوید و بر آنست هر چه جز خدا مورد لحاظ واقع شود سراب شرک است نعُوذُ بالله عَنْ‏الوقوع فیه. نویسنده درین مقالت بحث عالمانه مشبعى از آداب صوفیان قرن هفتم هجرى (قرن سعدى) مى‏کند که بواقع خواندنى است و به آخر هم در یادداشتهاى پایانى مقالت خود اشارتى به آراء مخالفان عرفان معاصر مى‏نماید که بسیار دقیق است.
مقالت بعد: این مقالت که با عنوان «در اخلاق درویشان» مى‏آید برگرفته از عنوانى است که سعدى به باب دوم گلستان خود داده است. نویسنده مى‏گوید مراد سعدى از درویشان همان عارفان و صوفیان مى‏باشد و سپس به شاگرد ابن جوزى بودن او نیز اشارت مى‏نماید و عقاید دیگران را درباره این قول سعدى مى‏آورد و بعد داستانهایى از عارف‏هاى معروف چون بایزید بسطامى و جنید بغدادى و شبلى نقل مى‏کند و اشعارى چند از عطّار و خود سعدى تقطیع عروضى مى‏نماید که قدرت او را در علم عروض مى‏رساند و نیز نصیحت شیخ شهاب را که بروى آب کرده ذکر مى‏نماید و سپس مى‏گوید که زاهد روى و ریائى در نزد سعدى ارزشى نداشته و درین باره خود سعدى حکایاتى چند دارد و بعد از آن خواننده را به اقوال مستشرقانى چون ریبکا و مارى شیمل آشنا مى‏کند و از عشق افلاطونى مندرج در رساله میهمانى سخن مى‏آورد و به آخر باز نظر خود را درین باره تکرار مى‏نماید مبنى بر اینکه سعدى گرچه عارف نبوده ولى به تئورى عرفان آگهى تام داشته و عارفان بزرگ نزد او صاحب ارزش بوده‏اند.
مقالت بعد: نویسنده این مقالت را با عنوان «سعدى و پادشاهان» آورده و در تحت آن با آوردن داستانهایى از گلستان و بوستان خواننده را تلویحاً با مسأله کشوردارى شرقى و ظلم و استبداد مستمر حاکم شرقى آشنا مى‏نماید و عکس‏العمل او را در برابر این ظلم مستمر مثل غزالى (در نصیحت‏الملوک) و یا نویسندگانى دیگر که به این امر پرداخته‏اند و جز آوردن داستانهاى پندآموز یا کلمات قصار ضدظلم چیز دیگر نمى‏داند. ارزشهایى که به نام ارزشهاى طبیعى یک انسان که امروز در غرب جاافتاده است متأسفانه در زنجیره شکاف ناپذیرفته ظلم شرقى هیچگاه مفهوم و مصداقى نداشته است چه از فخرهاى حاکم شرقى است که سلسله‏هاى مظلومى را به زیر سلسله‏هاى جور برد و گروه گروه بى‏گناهانى را با یک فرمان به جوخه آتش سپرد. سعدى در قرن هفتم هجرى یعنى قرن سیزدهم میلادى مى‏زیسته قرنى که جوى خون از هر سو روان بوده است و خطه کشور او هنوز آسوده نشده از ظلم غزنوى و سلجوقى و خوارزمشاهى گرفتار ایلغار مغول شده است مغولى که در آن چنگیز فریاد مى‏زد من انتقام الهى مى‏باشم و جز سوختن و کشتن و ویران کردن شعارى ندارم. درین قرن هر که مى‏توانست ازین خطه بیرون مى‏رفت و آن کس که نمى‏توانست مى‏ماند و با جام مغولى شربت مرگ مى‏نوشید. آنان که بر سعدى خرده مى‏گیرند که چرا سعدى گفت اگر شاه روز را شب گفت تو تصدیق او کن و بگو: «این هست ماه و پروین» صدر و ذیل قول سعدى را دقیقاً ملاحظه نکرده‏اند چه این قول از بزرگمهر است که در برابر عنود حقودى که با سخن صواب چون کارد و پنیر بوده گفته شده است و شاید سعدى درینجا مى‏خواسته جبّار را به بى عقلى معرفى کند که اگر از روى بى عقلى روز را شب دید تو او را درین بى عقلى تقویت کن که بى‏شک حاصلِ بى‏عقلى بى‏تدبیرى است و حاصل بى تدبیرى در حکومت و سیاست سرنگونى به درک اسفل السافلین است. بارى درین مقالت نویسنده به زیبایى داستانها و مواعظ چندى حاکى از عدل و انصاف و مذمت از جور و ظلم است آورده که از بهترین اقوال سعدى است. باید کتاب او را خواند.
مقالت بعد: این مقالت با عنوان «سعدى و وزیران» آمده و با اطلاع موسعى که نویسنده از تاریخ ایران دارد نام وزیران زیادى را آورده که با تیغ شاهان مخدوم خود تحویل برج خاموشى داده شده‏اند. این مقاله نویسنده از جنبه تاریخى با ارزش و حاوى اطلاعات جالبى است. ولى این تبصره را به این قول نویسنده باید افزود که همه این وزیران گرفتارِ تیغ ارباب شده در دوره خدمت به این غدّار آنقدر مرتکب جنایت براى تشیید حکومت او شده‏اند که این کشته شدن آنها حق آنها بوده است. چه «هر که شمشیر ستم کشد بیرون / عاقبت خود بدان بریزد خون». همین میرزا ابوالقاسم فراهانى براى حکومت محمد شاه قاجار چه چشمها را از کاسه درآورد و چه انسانهایى را به کشتن داد تا این شاهزاده جاهل بر اریکه سلطنت مستقر شود عجب آنکه سالى از حکومت این شاه نگذشته بود که به فرمان این جبّار در حوضخانه قصر نگارستان او را به دیار باقى رساندند و بر حسب قول تاریخنویسان دوره قاجار جسد این مرد کفن و غسل ندیده به قبر سپرده شد. سعدى چه خوب نزدیکى به این جباران را در قول مصاحبت سیه‏گوش با شیر نقل کرده است. یگانه وزیرى که در پى آن بود از چنین سرنوشت شومى برکنار ماند میرزا تقى خان امیرکبیر بود که بنا بر قول میرزا یعقوب ارمنى پدر میرزا ملکم خان او مى‏خواست اصل شاه سلطنت کند نه حکومت را پیاده نماید ولى بدبختانه او هم در حمام باغ فین کاشان به همان دیار رفت که قائم‏مقام در حوضخانه باغ نگارستان رفت. این مقاله یکى از بهترین مقالات این مجموعه است که بایست خواند.
مقالت بعد: عنوان این مقاله «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست» مى‏باشد. نویسنده با برگرفتن این عنوان از سعدى یکى از بحثهاى مهم روانشناسى و تعلیم و تربیت (pإdagogie) را پیش کشیده که امروز در دانشگاههاى جهان به روى آن کار مى‏کنند. نویسنده با استفاده از اقوال سعدى در مواضع مختلف مى‏گوید سعدى بر آنست که در پذیرش تربیت قابلیت جوهرِ متربى شرط است یعنى اگر علتِ قابلىْ قابلیتِ پذیرش تربیت را نداشته باشد قرار دادن او زیر عناصر تربیتى مثل قرار دادن گردکان بر گُنبد است. یعنى همانطور که گرد و بر سطح کروى در فضائى که قوه ثقل برقرار است بند نمى‏شود تربیت هم بر غیر قابل به همین سرنوشت است. نویسنده مثالهایى از قول سعدى درین باره برمى‏گیرد و ارائه مى‏دهد چون:
مى بتابد بر همه عالم سهیل‏
جایى انبان مى‏کند جایى ادیم‏
و با این مثالها گرچه نویسنده نظریه سعدى را خوب تشریح کرده است و معلوم نیست که نظر خود نویسنده چیست. البته مسأله یک مسأله فلسفى است و طرح آن درینجا به صورت استطرادى شاید مُخل به موضوع نباشد. در فلسفه این مسأله چنین طرح مى‏شود: آیا طبایع انسانى از بدو تولد با بارهایى مختلف به عنوان پیشین‏هایى (aprioris) پا به عرصه حیات مى‏گذارد یا آنکه خالى‏الذهن و بدون بار به دنیا مى‏آید ولى از همان آغاز حیات با هر تماسى که حواس او با عوامل حیات مى‏گیرد نقش‏پذیرى در او آغاز مى‏شود و ذهن خالى صور متعددى را در خود انباشته مى‏گرداند آنهم به صورت تعاملى اگر مسأله چنین فرض شد دیگر درینصورت طفل از آغاز تربیت‏پذیر و قابل براى بارگیریهاى تربیتى است منتها اگر در سنین بالا سر از پندهاى سعدى فى‏المثل برتافت و کج‏تابى کرد این کج‏تابى مباین اصل ویژگیهاى انفعالى او نیست و کج‏تابى از آن جهت پدیدار شده که ظرفیت پذیرش امتلاء پیدا کرده است. سعدى مثل آنست که قائل به این اصل است که متربى با بارهایى به دنیا مى‏آید که این بارها در افراد به وضعى جلوه مى‏کند که منفعلِ تربیتى را از حالت انفعالى درمى‏آورد و او را مقاوم در برابر علت فاعلى در پذیرش فعل تربیتى مى‏کند. مطلب چون بسیار پیچیده و به تجربیات بسیار دقیق روانکاوى و روانشناسى و زیست‏شناسى نیازمند است لذا براى سعدى حرجى نیست که در قرن هفتم هجرى (سیزدهم میلادى) چنین نظریه‏اى را ابراز دارد و انصاف را نویسنده در این مقالت به خوبى نظر سعدى را با آوردن اقوالى ازو ارائه داده است.
مقالت بعد: این مقالت که تحت عنوان عاشقى‏هاى سعدى آمده است چون مربوط با دنیاى عاطفى و احساسى سعدى است یک نوع ارتباط معنوى با مقالات بعدى که بحث در وصال و هجران و عشق غیرعرفانى سعدى است و در ضمن این مباحث اشاراتى به غزلیات سعدى دارد. اتحاد موضوع ایجاب مى‏کند که به کار نویسنده در نشان دادن این جهان هنرى و احساسى سعدى رسیدگى کنیم چنانکه خود نویسنده هم درین سلسله مقالات چنین کرده است. نویسنده معتقد است سعدى با آشنایى به عشق‏هاى صوفیانه و افلاطونى هیچگاه از عشق انسان به انسان غافل نبوده و براى اثبات این نظر خود غزلیاتى را ارائه مى‏دهد که نمى‏توانند محمل خود را در عشقهاى صوفیانه و افلاطونى پیدا کنند. چه درین غزلیات شبهاى تار هجران و صبح‏هاى زیباى وصال از طریق سعدى به وجهى در غزلیات او بیان مى‏شود که محال است شخص تجربه نکرده بتواند آنها را چنین بیان کند. این گونه عشق براى شاعرى پُراحساسى چون سعدى از لوازم غیرمفارق است. از آنچه نویسنده درین چند مقاله آخرین ارائه داده برمى‏آید که نویسنده شعرشناس قابل و صاحب ذوق است چه در انتخاب اشعار آن غزلهایى که از سعدى به وسیله او درین مقالات آمده بهترین غزلهایى مى‏باشد که فقط یک صاحب قریحه و ذوقى مى‏تواند آنها را گزینه کند. آنها را بایست خواند و به انتخاب او احسنت گفت و از آنجا مساله مسأله عشق است به قول مولانا قلم بر خود مى‏شکافد و طالب باید مثل نویسنده به خود سعدى پردازد و درین دنیاى ذوق خیره شود.
مقالت بیستم: این مقالت که با عنوان «یادداشتهایى در سعدى‏شناسى» آمده است. نویسنده مثل «لانسون» پس از سیر دقیق در کارهاى سعدى نظر خود را درباره سعدى بیان مى‏کند و مى‏گوید: «سعدى به بهترین معناى کلمه التقاطى است یعنى در هیچ چارچوب بسته‏اى نمى‏گنجد و از هیچ زاویه منحصر بفردى به جهان نمى‏نگرد. صاحب مکتب و طریقت و ایدئولوژى نیست و به هیچ ایدئولوژى و مکتب و طریقتى نیز بستگى ندارد و حتى فراتر ازین به جهان و آنچه در آنست از زوایاى گوناگون مى‏نگرد و در قلمرو اندیشه و سخن براى هر راه و روشى – کم یا بیش – ارزش و اعتبارى قائل است». در ذیل این نظر نویسنده به کتابهاى سعدى رجوع مى‏کند و مى‏گوید گلستان سعدى چون مطالبش همه به شعر نیست خواننده بیشتر از بوستان دارد مضافاً آنکه مطالب بوستان سنگین‏تر از گلستان است گلستانى که یکسال بعد از بوستان تدوین شده و در نزد خارجى‏ها که با ترجمه به آثار سعدى آشنا مى‏شوند این مسأله یعنى توجه بیشتر به گلستان داشتن کاملاً مشهود است. از آنجا که به نظر نویسنده ترجمه شعر سخت‏تر از ترجمه نثر است همین سختى موجب شده است که از هفتصد غزل سعدى تعداد کمى از آنها به زبان فرنگى برگردانده گردد. زیرا غزل علاوه بر شعر بودن واجد صنایع و ظرائف شعریست و برگرداندن این ظرائف که بسیار با سنن و امثال و حکم و تاریخ قومى بستگى دارد هیچگاه در قوم دیگر که بیگانه با آنهاست نمى‏تواند اثر بگذارد. او مى‏گوید پاره‏اى از غربى‏ها گلستان را پندنامه سیاسى چون سیاست‏نامه خواجه نظام‏الملک و قابوسنامه کیکاوس بن اسکندر وشمگیر پنداشته‏اند ولى درین تشخیص اشتباه کرده‏اند گلستان و بوستان اگر پندى دارد پند سیاسى نیست و سعدى در آنها شاه و گدا را به یک چشم دیده و با آنها به سخن نشسته است. بعد ازین مطالب نویسنده درباره ترجمه گلستان به زبان‏هاى خارجى صحبت مى‏کند و مى‏گوید گلستان به لاتین و آلمانى و هلندى قبل از انگلیسى ترجمه شد و ترجمه آلمانى آن به وسیله اولئارئوس سخت مورد توجه قرار گرفت و گوته از آن ترجمه در دیوان غربى و شرقى خود استفاده کرده است. نخستین ترجمه آن به انگلیسى به سال ۱۸۰۶ میلادى اتفاق افتاده در حالى که اندره دوریّه (du Ryer إAndr) به سال ۱۶۳۴ میلادى آن را به فرانسوى برگردانده است. بوستان به قرن هفدهم میلادى به فرانسه و انگلیسى و آلمانى و هلندى و لاتین ترجمه شده ولى ترجمه لاتینى آن به چاپ نرسیده است. بعد نویسنده مى‏گوید سعدى طبق مدارکى که به دست است چه در زمان حیات خود و چه پس از مرگ خود از شهرت زیادى برخوردار بوده است. ابن بطوطه نقل مى‏کند که در چین نوازندگان و خوانندگانى در یک قایق تفریحى یک شاهزاده چینى غزلى از سعدى را ترنم مى‏کردند و «کارنو» ریاضى‏دان معروف فرانسوى در قرن هیجدهم میلادى نام فرزند خود را که یکى از بزرگترین ریاضیدانها شد سعدى گذاشت. به آخر نویسنده کلام خود را درباره سعدى چنین ختم مى‏کند: «سعدى یکى از بزرگترین سخنوران کلاسیک فارسى است. با این وصف در گلستان و بوستان آنقدر و آنچنان درباره نیک و بد زندگى سخن رفته – صرفنظر از صِرف ادبیات – حتى جهان امروز نیز از حکمت این دو کتاب بى نیاز نیست. گذشته ازینکه غزل سعدى بر هر عاشقى که آن را بخواند عمیقاً تأثیر خواهد گذاشت.» نویسنده با این جملات تحلیل ژرف خود را پایان مى‏دهد و علاقه‏مندان به تحلیل ادبى را در انتظار تحلیل‏هاى عمیق خود درباره ادباء دیگر مى‏گذارد.
قریه کاشانک شمیران – زمستان ۱۳۸۶



مطالب مرتبط

ایرانیان فراتر از ایران: پاسخ همایون کاتوزیان به پرسش‌های اندیشه پویا درباره کتاب «ایرانیان»

آقای کاتوزیان به نظر می‌رسد کتاب «ایرانیان» چکیده ای هر چند به تلخیص از مجموعه کارهای تاریخی و ادبی شما در مورد ایران است. شما در پیش گفتار کتاب، نظریات خود در مورد تاریخ ایران از جمله:جامعه [...]

یأس جای اهداف خیالی را می‌گرفت: پاسخ همایون کاتوزیان به پرسش‌های مهرنامه درباره کتاب «ایرانیان»

محمدعلی همایون کاتوزیان استاد مطالعات شرقی دانشگاه آکسفورد، به سفارش انتشارات دانشگاه ییل کتابی با نام «ایرانیان» منتشر کرده كه در آن مرور و نگاهي تحليلي انتقادي به تاريخ تاریخ باستان، میانه [...]

برای ایران و ایرانیان: گفت‌و‌گوی روزنامه اعتماد با همایون کاتوزیان درباره کتاب «ایرانیان»

محسن آزموده: آن سرزميني كه امروز ايران خوانده مي‌شود و آن مردماني كه ايرانيان، پديده‌هايي نوظهور نيستند كه به يكباره پديد آمده باشند. در هر كنش و رفتار مردمان اين خاك مي‌توان رد پاي [...]

استبداد، جامعه کلنگی و کوتاه مدت‌ ایران

محمد قوام؛ بی‌بی‌سی محمدعلی همایون کاتوزیان یا آنچنان که در غرب مشهور است، هما کاتوزیان استاد نام آشنای ایرانی در بخش مطالعات شرقی دانشگاه آکسفورد، کتابی با نام «ایرانیان تاریخ باستان، [...]


نام (ضروری):
پست الکترونیک (ضروری):
وب‌سایت:
نظر: