فریفته‌ی عوام

در گفت‌وگو با مسعود رفیعی طالقانی از روزنامه‌ی شرق (منتشر شده در شماره ۱۱۶۱؛ شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹)

روشنفکری ایرانی در نسبت با سیاست همواره دارای روندی پر فراز و نشیب بوده است، چنان که نگاهی به مقاطع مختلف تاریخی موید این ادعاست؛ جایگاه ویژه و نقش تعیین‌کننده منورالفکران در هنگامه انقلاب مشروطیت، روشنفکران فروافتاده در دام سلطنت استبدادی در سال‌های پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، روشنفکران چند دسته دهه‌های ۳۰ و ۴۰، روشنفکران یکپارچه ضددیکتاتوری دهه ۵۰ تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن روشنفکرانی که در سال‌های پایانی دهه ۶۰ ظهور کردند و در دهه ۷۰ بدنه تئوریک دولت اصلاحات را ساختند. اما با توجه به فضای سیاسی و روشنفکری کشور در حال حاضر و اینکه گفته می‌شود روشنفکران ایرانی در شرایطی انفعالی تبدیل به روشنفکرانی غیرپراتیک شده‌اند به همین دلیل موضوع اصلی گفت‌وگو با محمدعلی همایون‌کاتوزیان استاد برجسته دانشگاه آکسفورد و واضع نظریه جامعه کوتاه‌مدت، رفتار روشنفکری در فضای کنونی و جو نسبتاً انفعالی طبقه متوسط به عنوان خاستگاه و پایگاه روشنفکران انتخاب شده است. در این گفت‌وگو کوشیدیم مباحث را در چند محور پیش ببریم، اگرچه به دلیل برخی محدودیت‌ها امکان سخن گفتن مبسوط از همه این مباحث فراهم نشد اما اساس این گفت‌وگو را بر سه محور نهادیم؛ ‌۱ – اینکه اساساً روشنفکری با کنشگری در عرصه‌های عمومی و عرصه قدرت باید در چه نسبت و موقعیتی باشد؟ یعنی آیا باید روشنفکران صرفاً عمل کنش داشته باشند تا روشنفکر محسوب شوند یا اینکه صرف داشتن کار نظری در آکادمی‌ها، می‌تواند در اطلاق عنوان روشنفکر به کسی کفایت کند؟ با این پیش‌فرض که در مجموعه منابع نظری که در چند دهه گذشته توسط روشنفکران ایرانی مورد استفاده قرار گرفته،‌ سیاست به مثابه حرفه و رسالت معرفی شده است. ۲ – آیا انفعال طبقه متوسط نسبت به فضای سیاسی جامعه برآمد انفعال روشنفکران است یا بالعکس؟ و ۳ – اینکه آیا بر اساس آنچه تعریف از کار روشنفکری محسوب می‌شود، چرا باید روشنفکران در فضای انفعال قرار بگیرند یا دست‌کم رفتار‌های خود را بر اساس تاکتیک و نه آرمان‌های روشنفکری و روشنگری با توجه به ترم سیاست به مثابه حرفه تنظیم کنند؟ که سکوت و انفعال هم در جاهایی بخشی از این تاکتیک باشد….

آقای دکتر برای شروع، محور بحث را روی مساله اعطای حق رای به زنان در لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی مصوب ۱۳۴۲ خورشیدی توسط رژیم پهلوی و کنش روشنفکران وقت ایرانی در قبال آن گذاشته‌ایم. گرچه ماجرای حمایت همه‌جانبه روشنفکران وقت از سلطنت رضاخان که از آن با عنوان دیکتاتوری مصلح یاد می‌کردند نیز می‌توانست مورد سوال باشد. همان طور که می‌دانید امام خمینی(ره) و نهاد روحانیت به عنوان یک جریان مبارزه با رژیم پهلوی با این مصوبه – اعطای حق رای به زنان – مخالفت می‌کنند که عین جمله ایشان در این باره این است: «ما با ترقی زن‌ها مخالف نیستیم، ما با این فحشا مخالفیم، با این کارهای غلط مخالفیم، مگر مردها در این مملکت آزادی دارند که زن‌ها داشته باشند؟! مگر آزادی مرد و آزادی زن با لفظ درست می‌شود. ما می‌گوییم زن‌ها را به اسم آزادی و ترقی به فساد نکشید و منحرف نسازید.» بلافاصله بعد از این جریان، روشنفکران بیشتر طیف‌ها نیز به نهاد روحانیت می‌گروند و به صف مخالفان لایحه و خصوصاً اعطای حق رای به زنان می‌پیوندند. البته در آن مقطع رژیم شاه انقلاب سفید را در راستای خلع سلاح روشنفکران ایرانی به کار گرفته بود. پرسش این است که چرا روشنفکران، در این مقطع کار روشنفکری را رها کرده‌اند؟ آیا روشنفکری ایرانی هویتی مستقل از نهاد روشنفکری به مثابه یک کل را برگزیده بوده است؟

من در آن زمان در لندن بودم و خوب به یاد دارم که اعلامیه‌ای از ایران به نام آیت‌الله خمینی رسید مرکب از چند شعار کوتاه با حروف درشت که یکی از آنها مخالفت با حق رای زنان بود، اما در متنی که شما نقل کرده‌اید نوعی استدلال هست مبنی بر اینکه مردها هم در واقع حق رای ندارند. پس حق رای برای زنان فقط تبلیغاتی است و بنا بر این محملی ندارد. خیلی از روشنفکران نیز همین استدلال را به کار می‌بردند و در این مورد نظرشان الزاماً انفعالی نبود، یعنی خود نوعی کنش به حساب می‌آمد. در دی‌ماه ۱۳۳۱ که دکتر مصدق لایحه اصلاح قوانین انتخابات را مطرح کرد پاره‌ای از روشنفکران در پشتیبانی از حق رای زنان سر و صدای زیادی به راه انداختند. (مثلاً رجوع کنید به شماره‌های روزنامه نیروی سوم ) ولی بالاخره دولت لایحه اصلاح قانون انتخابات را بایگانی کرد چون بعضی از علمای بزرگ با حق رای برای زنان مخالفت کردند. انگیزه اصلی مخالفت روشنفکری در سال ۴۲ مخالفت اساسی آنان با رژیم بود. شاید باورتان نشود که اکثریت بزرگ ایرانیان، از جمله روشنفکران و از جمله دانشجویان ایرانی من در انگلستان وقتی که در سال‌های ۱۹۷۴ -۱۹۷۳ شاه نقش موثری در چهار برابر شدن بهای نفت ایفا کرد، تردیدی نداشتند که او این کار را «به دستور اربابانش» کرده است و اگر جز این می‌گفتید شما را به وابستگی به رژیم متهم می‌کردند یا دست‌کم به سادگی‌تان می‌خندیدند. مبنای این گونه رفتار و گفتار را باید در همان تضاد دولت و ملت جست. من این مساله را در آن کتاب و نوشته‌های دیگر به تفصیل تشریح و تحلیل کرده‌ام. از نظر روشنفکران و کل مردم در واقع اگر سیاست‌های دولت را مقبول می‌دانستند «روشنفکری را در این مقطع رها»‌ کرده بودند. شما نمی‌توانستید بگویید تختی و صمد بهرنگی و دکتر شریعتی را رژیم از بین نبرده است. حتی با وجود شهادت روشن خانم دکتر سیمین دانشور به مرگ طبیعی شوهرش (جلال آل‌احمد) باز هم اگر آن را به رژیم نسبت نمی‌دادید آماج تهمت و افترا قرار می‌گرفتید.

-بر اساس شنیده‌ها و روایت‌های موجود در اسناد تاریخی، روشنفکران ایرانی پیوستن به نهاد روحانیت در آن مقطع را یک حرکت تاکتیکی برای مبارزه قلمداد می‌کرده‌اند که البته در سال ۱۳۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی به بحث‌های مترقی برابری زن و مرد در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی منجر می‌شود و در رفراندوم ۱۲ فروردین هم شاهد حضور زنان در کنار مردان در صحنه سیاسی کشور هستیم. نظر شما درباره تاکتیک روشنفکری چیست؟ آیا روشنفکری اساساً می‌تواند در کنار نهادهای غیرهمسو با خود کنش داشته باشد؟

پاسخ به این سوال دارای دو وجه است؛ یکی اینکه جامعه ایران اساساً کوتاه‌مدت است به این معنا که تصمیماتی که افراد و جماعات آن می‌گیرند «تاکتیکی» است، یعنی در واقع بر مبنای دید بلندمدتی قرار ندارد. دیگر اینکه وقتی موضوع، ضدیت با دولت است کمتر کسی به آنچه شما گفتید توجه دارد، بلکه جز در موارد معدودی به میل و رغبت از ترس واکنش ملت دنباله‌روی می‌کند.

-آقای دکتر به هر حال رفتار روشنفکری باید قدری متفاوت باشد. این بحث شما ظاهراً پیرو همان موضوعات سابق است که روشنفکر ایرانی را در گام‌هایی عقب‌تر می‌داند. پرسش من درباره نوع رفتار روشنفکری است. آیا روشنفکری می‌تواند در تحلیل و ارزیابی خود از شرایط وقت، در پیوند با یک جریان غیرهمسنگ با خود قرار بگیرد؟ یعنی اساساً این نهاد به عنوان یک نهاد با‌سابقه نباید خود به طور مستقل و قائم به ذات کنش داشته باشد؟

رفتار سیاسی روشنفکری ایران اساساً مانند عموم مردم است، یا آن بخشی از مردم که با دولت ضدیت دارد. وقتی عموم مردم یا بخش مورد نظرشان شعارهای تند می‌دهند آنها نیز خواهی‌نخواهی تکرار می‌کنند. به قول یکی از معدود سیاست‌شناسان ایرانی در قرن بیستم حتی عوام فریب هم نیستند، بلکه دنباله‌رو و فریفته عوام هستند. پس اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم، «سنخیت ساختاری» که شما طرح می‌کنید و مانند آن، چندان مورد نظر نیست. این را هم باید بیفزایم که روحانیت شیعه برخلاف کلیساهای مسیحی در نظر منسجم و یکپارچه نیست، به این معنا که تکثر آرای زیادی دارد و نظرات گوناگون در آن مشاهده می‌شود. «باید و نباید» موضوع دیگری است. واقعیت این است که هر گاه حرکت نسبتاً بزرگی بر ضددولتی راه افتاده است روشنفکری نیز با آن همراه شده و رفته است.

-مورد دیگر نحوه ارزیابی از شرایط است. ببینید روشنفکران ایرانی چند سال پس از انقلاب ایران جایگاه‌شان تغییر می‌کند در حالی که پیش از انقلاب بسیاری از کنش‌های خود را به گونه‌ای سلبی و تاکتیکی با سایر نهادهای سیاسی – اجتماعی نظیر روحانیت همسو می‌ساخته‌اند. آیا تغییر جایگاه آنها در نسبت با قدرت و سیاست محصول ارزیابی ناصحیح از شرایط‌ها نبوده است؟ یا اینکه شما دلیل دیگری برای این موضوع دارید؟ به نظر می‌رسد عدم استقلال نهاد دیرپایی چون روشنفکری باعث شده است اتخاذ تصمیم و سپس کنش معطوف به نتیجه سبب چنین وضعیتی شده باشد، نظر شما در این باره چیست؟

اگر از «‌عدم استقلال» منظور وابستگی به ملت یا آن بخش از ملت است که با دولت ضدیت دارد، من این استدلال را می‌پذیرم. آنچه روشنفکری و بسیاری دیگر از مردم در انقلاب انجام دادند بر مبنای یک تحلیل و استراتژی حساب‌شده نبود بلکه یک جنبش کوتاه‌مدت بود با یک هدف همه‌پسند سلبی. صریحاً می‌گفتند یا غالباً در پاسخ سوال‌کننده فریاد می‌زدند که «این برود و هر چه می‌خواهد بشود، بشود»‌. البته هر فرد و گروهی جز نیروهای معروف به لیبرال که حتی طبقه متوسط مدرن هم پشتیبان‌شان نبود، پیش خود می‌پنداشتند که پیروزی از آن خودشان خواهد بود و لاغیر. یعنی آنچه من در ارتباط با تاریخ ایران در قرن بیستم «سیاست حذف» نامیده‌ام. دلیل من روشی است که در میان نیروهای اجتماعی دیده شده است. هر یک درصدد حذف دیگران بودند. البته خاصه حذف لیبرال‌ها که دیگر نیروها در دشمنی با آنان متفق بودند.

-حالا بگذارید قدری تاریخی‌تر نگاه کنیم. مایلم بفرمایید روشنفکری در ایران با چه فراز و نشیب‌هایی روبه‌رو بوده است که حتی با توجه به وجود یک شمایل کلی از روشنفکری از زمان مشروطه به این سو، هنوز هم بحث اصلی بر سر این است که چرا روشنفکران ایرانی از برآیند کنش/ انفعال‌هایشان عبرت‌های لازم را نگرفته‌اند؟ خصوصاً اینکه روشنفکری ایرانی بیشتر دنباله‌رو خاستگاه سنتی خود است و حرف‌های چندان جدیدی نداشته است. طرح این پرسش از آن روست که بناست به سال‌های بعد از انقلاب اسلامی برسیم و سپس به فضای اکنون.

این فقط مختص روشنفکری نیست بلکه دیگران هم از گذشته عبرت نمی‌گیرند یا بهتر بگویم درسی که می‌گیرند این است که در حال و آینده عین آن را تکرار نکنند اما درس اساسی‌ای که گرفته نمی‌شود این است که روش‌های پیشین را کنار بگذارند و خاصه اینکه نگرش بلندمدت داشته باشند، در پی سیاست حذف نباشند، نفس سازش را که پایه اصلی سیاست مدرن است برابر با خیانت ندانند و بی‌حساب دنباله‌روی عموم مردم نباشند، بلکه بکوشند در دایره اندیشه آنان را رهبری کنند.

-نقطه اوج کارهای روشنفکری در ایران پس از انقلاب اسلامی سال‌های پیش و پس از دوم خرداد ۷۶ است؛ سال‌هایی که بی‌شک متعلق به فضای روشنفکری و طبقه متوسط ایران است. مایلم ارزیابی شما را از این سال‌ها بدانم. به نظر شما چه شد که پس از سال‌های طولانی انفعال و عدم حضور روشنفکران در عرصه اجرایی و قدرت سال‌های دهه ۷۰ خورشیدی، به یکباره قدرت اجرایی در اختیار این نهاد قرار می‌گیرد و این وضعیت ذیل چه تحولاتی رخ می‌دهد؟ شاید از رهگذر این پرسش به نقش طبقه متوسط در ایران برسیم که وضعیت‌های دوران جنگ و دولت تکنوکرات آقای هاشمی را از سر گذراندند.

من چندان با جزییات این دوره آشنا نیستم اما در هر حال این نظر را که آن سال‌ها، «‌بی شک متعلق به فضای روشنفکری»‌ بود مبالغه‌آمیز می‌دانم، اگرچه شاید در مورد «‌طبقه متوسط» به واقعیت نزدیک‌تر باشد. البته بخش‌هایی از روشنفکران، به ویژه روشنفکران دینی و پیروان‌شان، مجال جنب و جوشی یافتند و این دو دلیل اساسی داشت؛ از یک سو وقتی سال‌های آشوب و جنگ به پایان رسید، فرصت بازیابی پدید آمد و از جمله بر همه روشن شد که به بهشت روی زمین دست نیافته‌اند و شعار غرب‌زدگی در عمل تبدیل به نفی و انکار جامعه مدرن و دستاوردهای آن شده است. از سوی دیگر پاره‌ای به همان دلایل راه و روشی واقع‌بینانه‌تر در پیش گرفتند. نتیجه چند سال بحث و گفت‌وگو و سخنرانی و مقاله و کتاب و… زمینه روشنفکری و انتخاب آقای خاتمی را فراهم آورد، اگرچه نتیجه نهایی را بخش بزرگی از طبقه متوسط (‌هم مدرن و هم سنتی ) خاصه زنان و جوانان ایفا کردند.

-حالا این طبقه متوسط که هم پایگاه و هم خاستگاه روشنفکران ایرانی بود پس از هشت سال به سردی ‌گراییده. بحث بر سر این است که روشنفکران غیرمنفعل پرشور خسته از گذشته، هشت سال امکان کنش / فعل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی داشته‌اند و اگر نگوییم دست‌شان خیلی باز بوده اما می‌توان گفت امکان‌های زیادی داشته‌اند تا به معنای صحیح کلمه کار روشنفکری کنند و خیلی از زیرساخت‌ها را متحول سازند. حالا چرا این اتفاق نمی‌افتد. آیا اینجا که نیاز به کنش‌های تاکتیکی داشته‌اند باید کنش‌های اصیل روشنفکری می‌کرده‌اند؟

به نظر من دلیل اینکه دستاوردهای هشت سال ریاست‌جمهوری دوره اصلاحات تداوم نیافت به طور خیلی خلاصه این بود که ایشان نتوانسته بود آرزوهای بلند خیلی از رای‌دهندگان خود – از جمله روشنفکری و طبقه متوسط – را برآورده کند. جامعه کوتاه‌مدت ایران همان طور که ناگهان و به شدت ذوق‌زده می‌شود، همان طور نیز ناگهان و به شدت خشمگین می‌شود و قهر می‌کند. دلیل اصلی کوتاه‌مدت ماندن تغییرات دوره آقای خاتمی و عدم تداوم آن، این بود.

-به هر حال خود اصلاح‌طلبان هم پس از شکست در انتخابات نهم ریاست‌جمهوری از دوران حضورشان در عرصه قدرت آسیب‌شناسی کردند. بگذارید به سال‌های ۸۸ و سال جاری بپردازیم. حالا اگر سال ۸۸ را – به دلیل رخدادهای اجتماعی و سیاسی‌اش – فاکتور بگیریم و قبول کنیم که فضای خاص سیاسی، قدری امکان کنشگری فعالانه را سخت می‌کند، بپردازیم به سال ۸۹؛ سالی که در آن به سر می‌بریم و وضعیت روشنفکری ایرانی به گونه‌ای بسیار قابل تامل دچار بی‌فعلی است. نظر شما در این باره چیست؟

باید بنده را عفو کنید که باز بگویم خود همین جریان هم تا حدود بسیاری مربوط به کوتاه‌مدت بودن جامعه و روشنفکری ایران است. کنشی که یک نگرش و چشم‌انداز بلندمدت داشته باشد نه فقط زود فروکش نمی‌کند بلکه سبب پدید آوردن ویژگی‌های کار بلندمدت نیز می‌شود.

– با توجه به اینکه الان در دانشگاه‌ها برای مثال کرسی‌های آزاداندیشی هم به راه انداخته‌اند- شما چه گزینه‌های دیگری را به عنوان دلایل عدم کنش روشنفکری و انفعال این نهاد فکری – سیاسی می‌شناسید؟ ببینید به هر حال در بطن دولت مستقر کسانی هستند که دیدگاه‌های مترقی دارند و اگر آنها را پوپولیستی تعبیر نکنیم می‌توان گفت دست‌کم قدری با نهادهای سنتی متفاوت هستند.

آنچنان که گفتم یکی از وجوه کوتاه‌مدت بودن کیفیت «‌همه یا هیچ» ‌هدف‌ها و آرزوهاست و وقتی امکان برآوردن همه آرزوها نبود معمولاً به هیچ اکتفا می‌شود.

-نظرتان درباره رابطه امروز روشنفکران و طبقه متوسط در ایران چیست؟ کدام یک در انتظار به حرکت درآمدن دیگری است تا به راه بیفتد؟ آیا روشنفکران ایرانی امروز با برخورد انفعالی‌شان از فونکسیون اصیل روشنفکری دور نشده‌اند؟

اما آنچه به معنای فونکسیون اصیل روشنفکری مطرح می‌کنید گویا منظورتان فونکسیون روشنفکری اروپایی و امریکایی است، زیرا روشنفکری ایران، امروز از نظر نگرش و راه و روش با ۵۰ سال پیش تفاوت اساسی‌ ندارد. به همین دلیل نیز روشنفکری به اصطلاح شما «انفعالی» است و نه «کنشی». موضوع این نیست که «چه باید گفت و باید کرد» بلکه این است که «چه باید بگوییم و بکنیم».



مطالب مرتبط

عنایت پژوهنده‌ای جامع و سخت عمیق بود

پاسخ‌هاي همایون کاتوزیان به پرسش‌هاي مکتوب شرق درباره زندگی و آثار حمید عنایت عنایت پژوهنده‌ای جامع و سخت عمیق بود گروه اندیشه: همایون کاتوزیان از دوستان بسیار نزدیک حمید عنایت در زمان [...]

درباره انقلاب مشروطه

پاسخ همایون کاتوزیان به نظرخواهی «اندیشۀ پویا»   1- آیا ترور امین‌السلطان از سوی انجمن‌های مخفی تاکتیک درستی بود؟  (توضیح سوال: برخی معتقدند که امین‌السلطان، در چهار ماه صدارتش مشغول [...]

انقلاب علیه خودسری: دموکراسی‌خواهی در مشروطه ایرانی

در گفت و گو با همایون کاتوزیان  منتشرشده در نشریه ایران فردا محسن آزموده: خواست مشترك و اساسي مشروطه خواهان ايراني به تعبير همايون كاتوزيان همان «يك كلمه»اي بود كه ميرزا يوسف خان تبريزي يا [...]

تا انقلاب مشروطه نه سیاست داشتیم نه سیاستمدار

نگاه ايرانيان به سياست و سياست ورزي در گفت و گوی روزنامه اعتماد با همایون کاتوزیان  منتشر شده در روزنامه اعتماد، چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394، ش 3243 ---------------------------------------------------------- استبداد دولت و [...]

در نسبت فرسودگی و نوسازی و فرسوده‌سازی

مجله نمایه تهران شماره ٨   گفت‌وگوی مکتوب باهمایون کاتوزیان در نسبت فرسودگی و نوسازی و فرسوده‌سازی تئوری «جامعه کوتاه‌مدت» همایون کاتوزیان یکی از مهم‌ترین نظریه‌های جامعه‌شناسی [...]


نام (ضروری):
پست الکترونیک (ضروری):
وب‌سایت:
نظر: