سی ام تیر ١٣۴٠: خاطره آشنایی با داریوش آشوری

من با داریوش آشوری در منزل خلیل ملکی آشنا شدم. در سال ۱۳۳۹ من تازه دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران شده بودم و گمان می‌کنم در همان مهرماه همراه با دوستی که ملکی را می‌شناخت، سرزده به خانۀ ملکی رفتم. در آن زمان شاه در موقعیت ضعیف، بلکه خطیری قرار داشت: خزانه از ارز تهی بود، شوروی همچنان با شاه روابط خصمانه داشت و جان کندی هم که تازه رئیس‌جمهور امریکا شده بود نظر خوبی نسبت‌به شاه و رژیم او نداشت، چون به‌نظر او سال‌ها درآمد نفت و کمک‌های امریکا را حیف‌ومیل کرده بودند.

درنتیجه نیروهای مخالف شاه به میدان آمدند: جبهۀ ملی دوم در تابستان ۱۳۳۹ تشکیل شد و نیروی سومی‌های قدیم هم به رهبری ملکی به‌عنوان جامعه سوسیالیست‌های نهضت ملی ایران تجدید سازمان کردند. دانشگاه نیز خود را برای فعالیت سیاسی آماده می‌کرد که اولین اقدام آن راهپیمایی آرام در روز ۱۶ آذر بود. دکتر علی امینی نیز به‌عنوان یک شخصیت سیاسی میانه‌رو خود را نامزد انتخابات کرد و هم‌زمان برنامۀ سیاسی‌اش را نیز انتشار داد.

ملکی به من گفت که اخیراً جامعۀ سوسیالیست‌ها را تشکیل داده‌اند و برنامۀ آن را همراه با جزوه‌ای دربارۀ سازمان دانشجویان به من داد و گفت که چهارشنبه‌شب‌ها در منزلش جلسۀ بحث و انتقاد تشکیل می‌شود و ورود آزاد است. همان چهارشنبه بعد بود که با آشوری آشنا شدم ـ و ازجمله با هوشنگ سیاح‌پور، عباس عاقلی‌زاده، سیروس طاهباز، منوچهر رسا، ضیاء صدقی، عزالدین غروی، بهجت صدقی، هما صدقی، منوچهر صفا و… که هریک از گل‌های سرسبد دانشجویان و جوانان جامعه بودند. بعد از آن هم پای من به دفتر «علم و زندگی» باز شد که جلسات جامعه در آن تشکیل می‌شد: اول در پاساژ ساعتچی، بعداً در محل مناسب‌تری در خیابان شاه‌آباد. از آن زمان تا عزیمت من به انگلستان در شهریور ۱۳۴۰ کارهای قلمی و قدمی ما هم در چارچوب جامعه هم در حوزۀ وسیع‌تر نهضت و دانشگاه ادامه داشت. آشوری و من هردو عضو کمیتۀ دانشگاه جامعه بودیم و علاوه‌بر آن مشترکاً یک حوزۀ جامعه را که بیشترشان جوانان هم‌سال من و بزرگ‌تر از من بودند اداره می‌کردیم و به‌این‌ترتیب هفته‌ای چندبار همدیگر را می‌دیدیم.

حکایت آنچه در سال ۳۹و۴۰ گذشت طولانی‌ست و من آن را در مقدمۀ خاطرات سیاسی خلیل ملکی آورده‌ام. باری فعالیت‌های مستمر دانشگاه و در دنبال آن اعتصاب معلمین به رهبری محمد درخشش که در آن یک معلم به ضرب گلولۀ پلیس به‌قتل رسید عرصه را بر شاه چنان تنگ کرد که علی امینی را به‌ نخست‌وزیری فرا خواند.

امینی سیاست‌مداری میانه‌رو، مشروطه‌خواه و وفادار به سلطنت بود اما عقیده داشت که شاه باید کمتر در امور مملکت دخالت کند، علاوه‌بر اینکه خواهان مبارزه با فساد و اجرای اصلاحات ارضی بود و به همۀ این دلایل شاه از او نفرت داشت ولی در آن زمان به چنان بن‌بستی رسیده بود که چاره‌ای جز عقب ‌نشینی تاکتیکی نمی‌دید. امینی در نخستین فرصت از میزان خفقان کاست، شاه را برای بازدید از نروژ به خارج فرستاد و در غیاب او به جبهۀ ملی دوم اجازه داد که در میدان بزرگ جلالیه میتینگ بزرگی تشکیل دهد. وی با سران آن جبهه مذاکره کرد، به آن‌ها گفت که دست او کاملاً باز نیست، ولی درحدود امکان، امتیازاتی به آن‌ها خواهد داد به این امید که در عوض او را خصمانه نکوبند. اما برعکس، آن جبهه از همان روز اول امینی را «عاقد قرارداد کنسرسیوم» خواند، گفت برنامۀ اصلاح ارضی او دروغین است و در دانشگاه میتینگ و راهپیمایی‌هایی به راه انداخت که شعار اصلی آن «امینی استعفا» بود، با اینکه روشن بود که استعفای امینی منجر به اختناق و کوبیدن جبهۀ ملی و سایر سازمان‌های سیاسی می‌شود، چنان‌که شد.

اما اولین برخورد بزرگ بر سر تظاهرات ۳۰تیر۱۳۴۰ پیش آمد. جبهۀ ملی دوم از امینی می‌خواست اجازه دهد که آنان تظاهرات بزرگ دیگری این بار به یاد سی‌ام تیر۱۳۳۱ همراه با نطق و خطابه برپا کنند. چنین کاری ـ اگر اصلاً ممکن می‌بود ـ توهین بزرگی به شاه تلقی می‌شد و امینی آن قدرت را نداشت که چنین اجازه‌ای صادر کند. درنتیجه به آنان گفت که چنان‌که خودشان خوب می‌دانستند چنین کاری تقریباً به منزلۀ اعلام انقلاب بود و ممکن نیست، ولی اگر آنان از آن بگذرند او هم نخواهد گذاشت که شاه جشن هر سالۀ ۲۸مرداد خود را اجرا کند.

ملکی و ما هم که جامعۀ سوسیالیست‌ها بودیم در این مورد حق را به امینی می‌دادیم ولی جبهۀ ملی دوم پایش را در یک کفش کرد که به هر قیمتی این تظاهرات باید در میدان جلالیه برگزار شود و به این مناسبت اعلامیه داد و مردم را برای شرکت در تظاهرات دعوت کرد. ولی شگفت اینکه حتی تا روز پیش از ۳۰تیر جبهۀ ملی دوم کوچک‌ترین برنامه‌ریزی‌ای برای تظاهرات آن روز نکرده بود، سهل است شب پیش از ۳۰تیر همۀ سران آن در خانه‌های خودشان نشستند که ـ چنان‌که انتظار می‌رفت ـ پلیس فقط برای یک شبانه‌روز آنان را توقیف استحفاظی کند که مبادا روز ۳۰تیر در زدوخوردهای تظاهرات غیر قانونی آسیبی به آن‌ها رسد. این ما را بر سر دوراهی سختی قرار داد. ازطرفی تظاهرات را مناسب نمی‌دانستیم و ازطرف دیگر بیم آن می‌رفت که تظاهرات چشم‌گیری صورت نگیرد و آبروی کل نهضت خاصه در برابر خبرنگاران خارجی بریزد. بالاخره با کمال تأسف تصمیم به شرکت گرفتیم و شمار زیادی اعلامیه و تراکت چاپ کردیم که پخش‌کردنشان با پرتاب به هوا برای جلب جمعیت و سردادن شعار لازم بود. قرار شد هرکس با حوزۀ خودش در حوالی جلالیه قرار بگذارد تا متفقاً وارد گود شوند.

صبح روز ۳۰تیر آشوری و من به منزل ملکی رفتیم و اعلامیه‌ها و تراکت‌ها‌ی سهم حوزۀ خودمان را تحویل گرفتیم. قرار ما با اعضای حوزه‌مان در تقاطع خیابان پهلوی (ولی‌عصر) و بولوار الیزابت (کشاورز) بود که هنوز مقدار زیادی از آن ساخته نشده بود. نظامیان میدان جلالیه را که در شمال بولوار قرار داشت اشغال کرده بودند و مردم گُله‌به‌گُله در گوشه و کنار ایستاده منتظر رهبری بودند. اعضای حوزۀ ماو حوزه های دیگر با پخش تراکت و دویدن و شعاردادن جمعیت را به‌دنبال خود می‌کشیدند. سراسر بولوار و خیابان پهلوی تا پایین‌تر از تقاطع آن با خیابان شاه‌رضا (انقلاب اسلامی) پر از پلیس و سرباز پیاده و کامیون‌های سرباز و پلیس بود که عقب تظاهرکنندگان می‌کردند و با باطوم و ته تفنگ آنان را می‌زدند. این جریان چند ساعت ادامه یافت و طبعاً اعضای حوزه‌های ما در میان جمعیت پراکنده شدند. یادم می‌آید که در یک مرحله از خیابان پهلوی پایین می‌آمدم و در نزدیکی‌های سهراه امیراکرم به آشوری برخوردم که یکی از شلوارهایش ـ گمان می‌کنم پای راست ـ غرق خون بود. اول گمان می‌کرد زخم مختصری‌ست ولی حضور او در تظاهرات دیگر امکان نداشت. این بود که یکی از دوستان ـ که نامش را به‌خاطر ندارم ـ او را برداشت و به خانه‌اش رساند تا دکتر تشخیص داد که پا شکسته است و همان شب آن را گچ گرفتند.

فردا شب آشوری با پای گچ‌گرفته و عصا در دفتر علم و زندگی حاضر بود.

ژوئیه ۲۰۱۳



مطالب مرتبط

فروغی سیاست‌مدار نبود؛ کارمند کاردان بود.

پاسخ همایون کاتوزیان به پرسش اندیشه پویا: فروغی با سیاستمداران همعصر خود چه تفاوتی داشت؟ محمدعلی فروغی (ذکاء‌الملک) از روشنفکران جوان انقلاب مشروطه بود. پدرش میرزا محمدحسین‌خان فروغی [...]

شعرِ انقلابِ مشروطه

انقلابِ مشروطه شاهدِ بار دادن و شكوفاييِ شاعرانِ خوش‌قريحه‌اي بود كه عمدتاً درباره‌ي مضامين سياسي و اجتماعي شعر مي‌سرودند و شعرهاي‌شان را هم درجا در روزنامه‌ها و رساله‌هاي سياسي منتشر [...]

ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﻡ ﺍﻯ ﺣﺴﻴﻦ ﺩﻝ ﺳﻮﺯﺩ

  ﺣﺴﻴﻦ ﺷﻬﻴﺪﻯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ. ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﺩﮔﻰ  ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﺭﺩﻧﺎﻛﻰ. ﺷــﺎﻳﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻭ ﺳﻼﻃﻮﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﮔﺶ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﻴﺮﻣﺘﺮﻗﺒﻪ ﻧﻤﻰ ﻧﻤﻮﺩ؛ ﺑﺎ [...]

روایت سنجابی، ملکی و صدیقی از مخالفت با رفراندوم دکتر مصدق

  وقتی که دکتر مصدق تصمیم گرفت که مجلس هفدهم را با مراجعه به آراء عمومی یا رفراندوم (و به اصطلاح امروز، همه‌پرسی) ببندد، با مخالفت جدی چند تن از نزدیکان و هواداران خود روبرو شد. اخیراً (به [...]

ایران پس از آیت الله خمینی

کتاب  The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran    اثر همایون کاتوزیان که با عنوان «ایرانیان: تاریخ باستان، میانه، و امروز ایران» به قلم حسین شهیدی به فارسی درآمد، بنا به برخی ملاحظات، با حذف دو فصل نهایی [...]


نام (ضروری):
پست الکترونیک (ضروری):
وب‌سایت:
نظر: