ریشه‌های انقلاب پنجاه‌وهفت

 

پاسخ به پرسش‌های «اندیشۀ پویا»

اول: شما در آثارتان با تطبیق دادن الگوهای کلاسیک غربی بر انقلاب بهمن ۵۷ و انقلاب مشروطه مخالفت کرده‌اید. با این توضیح شما فراتر از توصیف‌های طبقاتی، چه تحلیل و توضیحی دربارۀ عاملان و نیروهای اصلی انقلاب ایران در بهمن ۱۳۵۷ دارید؟

ویژگی‌های اساسی انقلاب بهمن ۵۷ با معیارهای معمول غربی، به‌خصوص انقلاب‌های فرانسه و روسیه نمی‌خواند. پس از پیروزی انقلاب، این به «معمایی» تبدیل شد و ظرف چند سال اول به سرخوردگی و سرگشتگی ناظران و مفسران غربی انجامید. انقلاب از نظر آنان و از نظر گروه فزاینده‌ای از ایرانیان متجدد که خود در آن شرکت کرده بودند «اسرارآمیز»، «غیرعادی» و «غیرقابل تصور» بود. حتا یک پژوهشگر غربی انقلاب را «منحرف» خواند چون به تأسیس یک جمهوری اسلامی منجر شده بود، و نیز به این دلیل که «بنابر توضیحات علوم اجتماعی، یا نباید ابداً اتفاقی می‌افتاد، یا نباید در آن زمان ویژه اتفاق می‌افتاد».

اما واقعیت انقلاب بهمن ۵۷ چه بود؟ از نظر انقلابیون، انقلاب شورشی گسترده برای استقلال، آزادی، حکومت اسلامی، دموکراسی و عدالت اجتماعی ــ بنا به تمایل ناظر به یکی از این آرمان‌ها ــ و علیه سرکوب، فساد، نابرابری اجتماعی و سلطۀ خارجی تلقی می‌شد. رنگ‌مایۀ ضدغربی جنبش، نتیجۀ احساسات «ضدامپریالیستی» و «ناسیونالیستی» (واژه‌هایی که به‌سادگی به جای یکدیگر به کار می‌رفتند) در شمار می‌رفت و برای توجیه آن به کودتای بیست‌وهشتم مرداد اشاره می‌شد، بی‌توجه به این‌که برخی از نیروهای داخلی ایران که در کودتا شرکت داشتند در انقلاب نیز نقش چشمگیری ایفا کردند. در نتیجه، خشم گسترده و عمیق علیه غرب و هر چیز غربی در میان اکثریت عظیم ایرانیان ــ سنتی و متجدد، مذهبی و سکولار ــ در شرایطی که همه واژۀ «غرب‌زدگی» را برای توصیف هرچه دوست نداشتند به کار می‌بردند، چیزی بیش از احساسات ناسیونالیستی و ضدامپریالیستی تلقی نمی‌شد. معنای «غرب‌زدگی» به ضدیت با غرب و همۀ ارزش‌ها و دستاوردهای آن (حتا در خود غرب) تبدیل شده بود زیرا که ملت، دولت استبدادی را مخلوق و دست‌آموز قدرت‌های غربی می‌دانست. اما اگر دولت ضمن روابط دوستانه با قدرت‌های غربی (و در آن زمان همچنین با قدرت‌های شرقی) در داخل مملکت با دست آهنین استبداد مطلق حکومت نمی‌کرد، بسیار بعید بود که احساسات ضدغربی و ضدخارجی به چنان شدتی باشد که بود.

 توضیح کامل انقلاب بنابر توضیحات علوم اجتماعی دربارۀ انقلاب ممکن نبود. به این دلیل ساده که این شیوۀ‌ توضیح بر پایۀ‌ ویژگی‌های انقلاب‌های غربی بنا شده بود که خود زادۀ جامعه، تاریخ و سنت‌های غربی بودند. (البته درک انقلاب‌های ایرانی با استفاده از ابزارها و روش‌های علوم اجتماعی که برای توضیح انقلاب‌های غربی به کار رفته‌اند ممکن است، اما توضیحاتی که بر پایۀ تاریخ غرب بیان شده باشند لاجرم به اغتشاش فکری و تناقص خواهند انجامید.) در انقلاب‌های غربی، جامعه تقسیم می‌شد و طبقات محروم علیه طبقات ممتاز ــ که دولت نمایندۀ آنان بود ــ شورش می‌کردند. در حالی که در انقلاب‌‌ ایران کل جامعه علیه حکومت شورش کرده و هیچ طبقۀ اجتماعی یا سازمان سیاسی در برابر انقلاب نایستاده بود. تنها ابزارهای حکومت از آن دفاع کرده بودند. نمونۀ ایران تضادی آشکار با نظریه‌های جهان‌شمول و اروپامحور تاریخ داشت؛ چنان که کارل پوپر می‌گوید: «چیزی به نام “تاریخ” وجود ندارد؛ آن‌چه هست مجموعه‌ای از تاریخ‌هاست».

از دیدگاه غربی مسلماً بی‌معنا بود که برخی از ثروتمندترین طبقات (عمدتاً سنتی) هزینۀ جنبش را بپردازند و آن را سازماندهی کنند، و عده‌ای معدود از دیگر ثروتمندان (عمدتاً متجدد) حداکثر بی‌طرف بمانند. به همین ترتیب بنابه‌ معیاری غربی معنا نداشت که کل دستگاه دولت (به استثنای ارتش که سرانجام عقب نشست) علاوه بر بخش خصوصی، به اعتصابی عمومی و نامحدود دست بزند، و مؤثرترین سلاح را در اختیار انقلاب بگذارد. این یک انقلاب بورژوا ـ سرمایه‌داری نبود؛ یک انقلاب لیبرال ـ دموکراتیک نبود؛ یک انقلاب سوسیالیستی نبود؛ بلکه انقلاب کل ملت بود که (هریک به شیوه‌ای) ایمان داشت که پیروزی آن به بهشت برین منجر خواهد شد.

گذشته از تفاوت‌های آشکار میان جریان‌های اسلامی و مارکسیست لنینیستی، در درون این جریان‌ها هم تفاوت‌ها و اختلافات زیادی وجود داشت. اما هدف اصلی، یعنی براندازی شاه و حکومت، همۀ گرایش‌ها را متحد کرده بود. از آن مهم‌تر، تودۀ مردم بود که طبقات متوسط جدید از نظر کیفی مهم‌ترین بخش آن را تشکیل می‌داد و به هیچ‌یک از این گرایش‌ها تعهد ایدئولوژیک نداشت. تودۀ مردم سرنگونی شاه را قاطعانه دنبال می‌کردند: «تا شاه کفن نشود/ این وطن وطن نشود». هرگونه پیشنهاد و سازش خیانت تلقی می‌شد. اگر سازشی، هرقدر مسالمت‌آمیز و دموکراتیک، به دست می‌آمد که سرنگونی سلطنت را در بر نمی‌گرفت، افسانه‌ها ساخته می‌شد که چگونه «بورژوازی لیبرال» به دستور «اربابان خارجی خود» (یعنی امریکا و انگلیس) از پشت به انقلاب خنجر زد و بهشت موعود را ناممکن ساخت.

انقلاب بهمن انقلاب ملت علیه دولت بود. عزم برکناری شاه، به هر قیمت، تنها چیزی بود که همۀ انقلابیون را به یکدیگر پیوند می‌داد. رایج‌ترین شعاری که احزاب انقلابی گوناگون و هواداران آن‌ها را، صرف‌نظر از عقیده و برنامۀ سیاسی متحد می‌کرد این بود: «بگذار این (یعنی شاه) برود، بعد هرچه می‌خواهد بشود». در سال‌های بعد بسیاری تغییر عقیده دادند، اما در آن زمان هیچ‌چیز نمی‌توانست سبب شود که از دید دیگری به اوضاع نگاه کنند. سی سال بعد، ابراهیم یزدی، یکی از دستیاران ارشد آیت‌الله خمینی که در دولت موقت پس از انقلاب وزیر خارجه شد، به صراحت گفت که نسل انقلابی او نتوانسته بود آینده را فراتر از هدف کوتاه‌مدت برکناری شاه پیش‌بینی کند.

کسانی که در جریان انقلاب در شهرهای بزرگ و کوچک سراسر ایران جان خود را از دست دادند بی‌شک نقش مهمی در آن فرایند ایفا کردند. اما اگر طبقات تجاری و مالی (که از رونق نفت بهره‌ای بزرگ برده بودند) هزینۀ مالی انقلاب را نمی‌پرداختند و ــ از آن مهم‌تر ــ اگر کارکنان شرکت ملی نفت، کارمندان دولت، قضات، وکلای دادگستری، استادان دانشگاه، روشنفکران، روزنامه‌نگاران، آموزگاران، دانشجویان و دانش‌آموزان دست به اعتصاب عمومی نزده بودند، یا اگر تودۀ مردم ــ پیر و جوان، متجدد و سنتی، مرد و زن ــ به خیابان‌ها نیامده بودند، و اگر ارتش متحد و در سرکوب جنبش مصمم می‌شد، نتیجه بسیار متفاوت می‌بود.

انقلاب‌های مشروطه و بهمن ۱۳۵۷ از خیلی جهات تفاوت‌های بزرگی داشتند، اما از منظر تحلیلی هر دو انقلاب ملت بر ضد دولت بودند و هیچ‌یک را نمی‌توان با اتکا بر سنت‌های غربی توضیح داد. بازرگانان، کسبه، پیشه‌وران، روشنفکران و توده‌های شهری در انقلاب مشروطه نقشی حیاتی داشتند. اما نقش روحانیون برجسته و مالکان و ایلخانان مقتدر نیز حیاتی بود و تصور پیروزی انقلاب بدون حمایت فعال آنان دشوار است. اگر خواسته باشیم این واقعیات را بر پایۀ سنت‌های غربی تعبیر کنیم، این بدان معناست که «کلیسا» و «طبقۀ فئودال ـ آرسیتوکراتیک» رهبری یک انقلاب «بورژوا ـ دموکراتیک» را به دست گرفته بودند!

در انقلاب مشروطه نیز نیروها و برنامه‌های سیاسی گوناگونی حضور داشتند، اما همه مصمم بودند که حکومت استبدادی (و در نهایت محمد‌علی‌شاه) را که نمایندۀ سنت‌گرایی بود سرنگون کنند، و سرانجام بیش‌تر نیروهای ضداستبدادی و تجددگرایانه از آن حمایت کردند. حیرت‌زدگی نسبت به این واقعیات را در سنت‌های غربی می‌توان در نامه‌ای یافت که والتر اسمارت دیپلمات جوان انگلیسی در تهران به ادوارد براون ایران‌شناس بنام و استادش در کمبریج نوشت: «در ایران، شاید بر اثر جبر زمان، دین خود را در کنار آزادی یافته و غالباً از خود کوتاهی نشان نداده است. به ندرت وظیفه‌ای افتخارآمیزتر یا غیرعادی‌تر از این به عهدۀ دین [اسمارت می‌نویسد: یک کلیسا!] گذاشته شده که دموکراسی را در تلاطم انقلاب رهبری کند، تا جایی که [رهبران دینی] همه وزنۀ اقتدار و اطلاعات خود را در کنار آزادی و پیشرفت قرار دادند، و بازسازی ایران را براساس آزادی مشروطه ممکن ساختند».

عکس این را می‌شد در انقلاب ۵۷ مشاهده کرد. در آبان ۱۳۵۷ مردم تهران ــ ظاهراً به دلیل این‌که سربازان حق تیر نداشتند یا بعضاً خیابان‌ها را ترک گفته بودند ــ دست به قیامی عظیم زدند و بانک‌ها، سینماها، ساختمان‌های دولتی و غیره را آتش زدند. یک خبرنگار بی‌بی‌سی که از تهران گزارش می‌داد از این‌که افرادی از هر طبقه در این قیام و آتش‌سوزی شرکت داشتند حیرت کرده بود. مثلاً در خبر تلویزیونی خود مرد نسبتاً جوانی را نشان داد با کت و شلوار گران‌بها و (چنان که خبرنگار گفت) کراوات پی‌یر‌کاردن، که در میان خیابان‌ لاستیکی را آتش زده بود و گرد آن می‌دوید و علیه شاه و به سود آیت‌الله خمینی شعار می‌داد. روشن است که این شخص نه عضو «پرولتاریا» بود، نه از «پابرهنگان» و نه از اسلام‌گرایان.

پس از انقلاب مشروطه که به بهشت موعود منجر نشد بلکه هرج‌و‌مرج بارآورد، بسیاری از نیروها ــ و خاصه نیروهای سنتی ــ طرفدار انقلاب اظهار پشیمانی کردند و همین‌گونه بود حال بسیاری از تجددخواهانی که در انقلاب شرکت کردند و نتیجه را خلاف امیدها و آرزوهاشان یافتند. اما پیش از سقوط محمدعلی‌شاه و محمدرضاشاه امکان نداشت هیچ منطق و استدلالی به تغییر نظر آنان منجر شود. از قضا این هر دو حاکم در حدود سه ماه پیش از سرنگونی رژیم‌شان صریحاً، رسماً و مؤکداً تقاضای آشتی از انقلابیان کردند اما به درخواست‌ها و وعده‌های آنان وقعی گذاشته نشد.

در هر دو انقلاب کسانی پیش‌بینی می‌کردند که پیروزی کامل انقلاب سبب خواهد شد برخی، شاید بسیاری، از انقلابیان از نتایج آن پشیمان شوند. اما کم‌تر کسی جرئت می‌کرد پا پیش بگذارد. در انقلاب مشروطه نمایندۀ این گروه شیخ فضل‌الله نوری بود، و در انقلاب ۵۷ شاپور بختیار. اما این هر دو محکوم به فنا بودند، زیرا پایگاهی اجتماعی نداشتند یا ــ به عبارت دیگر ــ از نظر انقلابیان، این‌گونه افراد، صرف‌نظر از ادعای حسن‌نیت‌شان، در عمل طرف حکومت را گرفته بودند. یکی از قوانین شورش علیه حکومت‌های استبدادی این است که هرکس چیزی کم‌تر از سرنگونی حکومت مطالبه کند خائن به حساب می‌آید. این است منطق شعار «بگذار این برود، بعد هرچه می‌خواهد بشود».

دوم: آیا چنان که برخی تاریخ‌نگاران می‌گویند می‌توان انقلاب بهمن ۵۷ را نتیجه و پاسخی به کودتای بیست‌وهشتم مرداد ۱۳۳۲ دانست؟

خیلی‌ها وقتی می‌خواستند علت وقوع انقلاب ۵۷ را بیان کنند فوراً به سراغ کودتای بیست‌وهشتم مرداد می‌رفتند، و هنوز هم بعضی می‌روند. سی سال پیش حتا یک تئوری توطئه ساخته شده بود به این شرح که با کودتای بیست‌وهشتم مرداد امریکا دست انگلیس را از ایران کوتاه کرد و در نتیجه انگلیسی‌ها انقلاب بهمن را سازمان دادند که پس از ۲۵ سال انتقام خود را از امریکا بگیرند! البته مضحک است ولی از این‌گونه حرف‌ها در جامعۀ ما زیاد شنیده می‌شود. در واقع از بیست‌وهشتم مرداد تا بیست‌ودوم بهمن هزار جور اتفاق ممکن بود بیفتد که سرنگونی رژیم سابق در بیست‌ودوم بهمن اصلاً پیش نیاید. رژیمی که بر اثر کودتا پدید آمد استبدادی نبود بلکه رژیمی شبیه دیکتاتوری‌های فرنگی بود. نظام استبدادی به‌کلی فاقد پایگاه اجتماعی است و قدرت فقط در دست یک فرد متمرکز است. حال آن‌که دیکتاتوری نوعی حکومت اقلیت است که در آن اگرچه فرد مقتدری در رأس قرار دارد ولی هیئت‌های حاکمه‌ای هم وجود دارند که کم‌وبیش در قدرت سهیم‌اند، و در نتیجه در سطح بالا و در چارچوب اقلیت حاکم، رایزنی و اختلاف‌نظر هم وجود دارد. کودتا سبب شد که رژیم، نهضت ملی و حزب توده را از صحنۀ سیاست حذف کند ولی همان رژیم بر پایه‌های هیئت حاکمۀ سیاسی و هیئت حاکمۀ مذهبی استوار بود و در نتیجه، هم در آن امکان بحث و گفت‌وگو بود و هم طبعاً تمام قدرت در دست یک فرد متمرکز نبود. این وضع تا ۱۳۳۹ بدون مشکل مهمی ادامه یافت اما در آن سال بر اثر فساد و ندانم‌کاری‌های سالیان پیشین، وضع اقتصادی کشور سخت پریشان شده بود؛ شوروی روش بسیار خصمانه‌ای را نسبت به رژیم در پیش گرفته بود؛ و دولت جان ‌اف. کندی هم نسبت به اوضاع ایران نظر مساعدی نداشت. در نتیجه رژیم با بحران مواجه شد. بنابراین بحران منتهی به انقلاب نه از سال ۱۳۳۲ بلکه از سال ۱۳۳۹ و به یک معنی چنان که توضیح داده می‌شود از سال ۱۳۴۲ آغاز شد.

بین ۱۳۳۹ و ۱۳۴۲ نیز نبرد قدرتی آغاز شد که شاه برندۀ آن بود. جبهۀ ملی دوم اگرچه پشتیبانی اجتماعی داشت ولی نه برنامه‌ای برای حکومت کردن داشت و نه اصلاً راه و رسم کار سیاسی را می‌دانست، و بیش از دو سه شعار دهان‌پرکن چیزی در چنته نداشت. وقتی که در اسفند ۱۳۳۹ و فروردین ۱۳۴۰ شاه خود را با بن‌بست روبه‌رو دید، چاره‌ای ندید جز این‌که علی امینی را که هم از او می‌ترسید و هم نفرت داشت نخست‌وزیر کند. شاه گمان می‌کرد که امینی نامزد امریکایی‌هاست و درست به همین دلیل او را نخست‌وزیر کرد؛ یعنی برای این‌که دل رئیس‌جمهور کندی را به دست آورد. هم شاه، هم جبهۀ ملی، هم حزب توده می‌پنداشتند و می‌گفتند که امینی عامل و دست‌نشاندۀ امریکاست. البته امینی که سیاست‌مدار بسیار بالیاقتی بود، در دو سه سال سفارتش در واشینگتن تأثیر مطلوبی بر محافل سیاسی آن‌جا گذاشته بود، اما تهمت سرسپردگی و دست‌نشاندگی امریکا به‌کلی بی‌پایه بود. امینی سیاست‌مداری اصلاح‌طلب بود و نه‌فقط می‌خواست با روش‌های قانونی سیستم ارباب ـ رعیتی را برهم زند، بلکه درعین‌حال طالب فضای بازتری بود که از قدرت شاه تا اندازه‌ای کاسته شود. اما شاه (در خفا) و جبهۀ ملی و حزب توده علناً او را به‌شدت می‌کوبیدند، با این‌که برای کسانی که درک سیاسی داشتند روشن بود که شکست امینی سبب تقویت تمایلات استبدادی و تمرکز تمام قدرت در دست شاه می‌شود و همین‌طور هم شد. شاه پس از سفر به امریکا و اطمینان حاصل کردن از این‌که امینی عزیز دردانۀ امریکایی‌ها نیست، امینی را که هیچ پشتیبانی سیاسی نداشت در تابستان ۱۳۴۱، عملاً از کار برکنار کرد. از این نقطه است که دورۀ دیکتاتوری به سر می‌آید و دورۀ استبداد آغاز می‌گردد. در سیستم استبدادی هیچ‌گونه شرکت در قدرت ممکن نیست، بنابراین شاه پایگاه‌های اجتماعی خود را به‌کلی حذف، و در جریان انقلاب سفید و پیامد آن در پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ استبداد تاریخی ایران را تجدید کرد.

سوم: شما در آثارتان و به‌خصوص در کتاب اقتصاد سیاسی‌ به نقش نفت در شتاب تحولات انقلاب ایران اشاره کرده‌اید. آیا می‌توان بالا رفتن درآمد نفتی و توسعۀ نامتوازن ‏بخش‌های مختلف اقتصادی را مهم‌ترین یا لااقل عامل زمینه‌ساز وقوع انقلاب ۵۷ دانست؟ و در این‌صورت آیا معتقدید که راهی برای مقابله با انقلاب در شرایط افزایش درآمدهای نفتی وجود نداشت؟

من یکی از سه اقتصاددانی هستم که ۴۵ سال پیش درآمدهای نفتی را رانت اعلام کردند، جز آن‌که آن دو تن دیگر موضوع را رها کردند ولی من پی آن را گرفتم و نتایج آن را برای قدرت دولت در کشورهای صادرکنندۀ نفت جهان سوم شرح و تحلیل کردم ــ و البته هزینه‌اش را هم تماماً پرداختم؛ تا این‌که نزدیک به سی سال بعد همه خبر شدند. نه در سال ۱۳۴۲ و نه حتا ۱۳۴۶ درآمد نفت ایران آن‌چنان نبود که استبداد نفتی را پدید آورد اگرچه به‌سرعت رشد می‌کرد. (استبداد به طریقی که در بخش دوم شرح داده شد پدید آمد یا در واقع تجدید حیات کرد.)‌ در نتیجه نه‌فقط رژیم، دیگر یک سیستم مشروطه ـ دیکتاتوری نبود، بلکه سیاست به‌کلی ملغا شده بود و وجود خارجی نداشت. به قول بهار: «به غیر از ذات اشرف لَیس فی الدار». استبداد را درآمد نفت به وجود نیاورد بلکه آن را روز‌به‌روز تقویت کرد تا «انقلاب بهای نفت» سال ۱۳۵۳، یعنی چهار برابر شدن رانت نفتی که سبب تشدید استبداد شد. این همان زمانی است که شاه در نطق معروفی سیستم تک‌‌حزبی خود را اعلام کرد و گفت که اکثریت بزرگ ملت ایران هواخواه آن‌اند؛ بعضی ممکن است بی‌طرف باشند ولی «از ما چیزی نخواهند»؛ و کسانی هم که مخالفند گذرنامه‌شان را بگیرند و از ایران بروند. تجدید حیات استبداد از سال ۴۲ به بعد و رانت نفت که آن را تقویت می‌کرد و بر اثر «انقلاب بهای نفت» آن را به اوج خود رساند، عاملان بلندمدت اصلی انقلاب بودند. اما حتا این دو عامل مهم به‌خودی‌خود سبب انقلاب ۵۷ نشدند. فی‌المثل اگر رژیم ــ در واقع شاه ــ جور دیگری با انفجار رانت نفت برخورد کرده بود، دلیل نداشت که انقلابی آن‌چنان که دیدیم در آن زمان صورت بگیرد. انقلاب‌ها مکانیکی رخ نمی‌دهند بلکه ارادۀ انسان و انسان‌ها در آن نقش مهمی ایفا می‌کند.

نحوۀ هزینه کردن رانت نفت سبب شد که نه‌فقط بر قدرت دولت بلکه بر وسعتش نیز به‌شدت افزوده شود. انواع دستگاه‌های امنیتی شدیداً توسعه یافتند و رفتارشان بیش از پیش سبب نارضایتی عموم مردم از دارا و ندار شد. دستگاه‌های دیگر دولتی نیز گسترش یافتند و روز‌به‌روز در امور جامعه بیش‌تر دخالت کردند تا آن‌جا که پای‌شان به ده نیز باز شد که «شرکت‌های زارعی» بسازند و «شرکت‌های کشت‌و‌صنعت» پدید آورند. درِ مملکت را باز کردند که از یک‌سو سرمایه‌داران خارجی به آن هجوم کنند، از سوی دیگر شمار بسیاری از مستشاران نظامی به آن بیایند و باز از سوی دیگر هیپی‌ها، با همان رنگ و روی و رخت و لباس و رفتاری که مثلاً در سان‌فرانسیسکو داشتند. همچنین رانت نفت به طور نامساوی در جامعه پراکنده می‌شد بدان‌سان که ــ اگرچه تقریباً همه تا اندازه‌ای از آن بهره‌مند شدند ــ به‌سرعت طبقات نوکیسه ایجاد شد و به این ترتیب دیگران دچار خشم و غبطه و حسادت شدند. طرفه آن‌که همان طبقات نوکیسه نیز راضی نبودند و خود را پایگاه اجتماعی رژیم تلقی نمی‌کردند. انتظارات بزرگی ایجاد شد و هرکس و هر طبقه‌ای می‌خواست همه‌چیز داشته باشد و هر چه به دست می‌آورد کم‌تر راضی می‌شد.

در چنین شرایطی استراتژی اقتصادی حکومت از بسیاری از کارهای دیگرش زیان‌بخش‌تر بود. افزایش بی‌حساب میزان مصرف و سرمایه‌گذاری سبب تورم مستمر و فزاینده‌ای شد به نحوی که فی‌المثل کسی پول داشت پنیر بخرد ولی پنیر نبود. آن‌گاه که کار تورم بالا گرفت گناهش را به گردن احتکار و گران‌فروشی انداختند و به طبقات تاجر و کاسب یورش بردند: دکان‌ها و شرکت‌ها و تجارتخانه‌هاشان را با توهین و تحقیر بستند، جواز کسب‌شان را باطل کردند و در مواردی کاسبان و تاجران را به زندان انداختند. بدین‌ترتیب نگرانی از ناامنی اجتماعی و ترس از آتیه به‌ویژه در میان صاحبان ملک و دارایی رواج یافت. رفتار دولت چنان خودسرانه شده بود که مردم ــ عموم مردم ــ می‌ترسیدند هر اتفاقی بیفتد.

در رفراندوم ۱۳۴۲ برای انقلاب سفید شش اصل را به رأی گذاشته بودند. از آن پس دولت هر کار نسبتاً مهمی که می‌خواست بکند اعلام می‌کرد فلان اصل به اصول انقلاب افزوده شده است، بدون این‌که حتا یک رأی ظاهری گرفته شود؛ و تا آن‌جا که به یاد دارم تعداد «اصول انقلاب» به هفده رسید. به عنوان یک نمونۀ مهم در مورد حس عدم تأمین اجتماعی، در سال ۱۳۵۴ شایع شد که اصل بعدی انقلاب، ملی کردن مستغلات، خاصه اماکن شهری خواهد بود. تا آن‌جا که افراد طبقۀ متوسط که مثلاً یک آپارتمان داشتند و یکی نیز برای سرمایه‌گذاری خریده بودند وحشت داشتند که دومی را دولت از آنان بگیرد و در نتیجه شب‌ها می‌رفتند و چراغ آن خانۀ دوم را روشن می‌کردند و روزها خاموش‌اش می‌کردند.

و ناگهان جیمی کارتر با شعار حقوق بشر رئیس‌جمهور امریکا شد. رژیم ایران اگرچه دست‌نشاندۀ امریکا نبود ولی خود را به آن وابسته می‌دانست و می‌خواست رضایت آن را داشته باشد. همین سبب شد که ناگهان شاه تصمیم بگیرد اندکی لای در را باز کند غافل از آن‌که سیل مدتی است پشت در ایستاده است. ولی باز هم اگر دستگاه‌های امنیتی به جان سازمان‌های اصلاح‌طلب مانند جبهۀ ملی و نهضت آزادی نمی‌افتادند و جریان‌های مسالمت‌آمیز را نمی‌کوبیدند، و اگر به دنبال آن، آن مقالۀ کذایی را علیه آیت‌الله خمینی در روزنامۀ اطلاعات منتشر نمی‌کردند، یا در مراسم چهلم‌ها کم‌تر خشونت به کار می‌بستند، یا پس از عزل جمشید آموزگار به جای جعفر شریف‌امامی که آدمی نالایق و بسیار بدنام بود، علی امینی را نخست‌وزیر می‌کردند، یا در میدان ژاله مردم را به گلوله نمی‌بستند، یا آیت‌الله خمینی را ناگزیر به سفر فرانسه نمی‌کردند؛ یا اگر شاه پیشنهاد غلامحسین صدیقی و ــ پس از او ــ تیمسار فریدون جم را می‌پذیرفت و حاضر می‌شد از فرماندهی کل ارتش دست بردارد، دلیلی نداشت که واقعۀ بهمن ۵۷ پدید آید.

هیچ انقلابی اجتناب‌ناپذیر نیست. این راه و روش و تصمیمات صاحبان قدرت است که آن را «اجتناب‌ناپذیر» می‌کند.



مطالب مرتبط

عنایت پژوهنده‌ای جامع و سخت عمیق بود

پاسخ‌هاي همایون کاتوزیان به پرسش‌هاي مکتوب شرق درباره زندگی و آثار حمید عنایت عنایت پژوهنده‌ای جامع و سخت عمیق بود گروه اندیشه: همایون کاتوزیان از دوستان بسیار نزدیک حمید عنایت در زمان [...]

درباره انقلاب مشروطه

پاسخ همایون کاتوزیان به نظرخواهی «اندیشۀ پویا»   1- آیا ترور امین‌السلطان از سوی انجمن‌های مخفی تاکتیک درستی بود؟  (توضیح سوال: برخی معتقدند که امین‌السلطان، در چهار ماه صدارتش مشغول [...]

انقلاب علیه خودسری: دموکراسی‌خواهی در مشروطه ایرانی

در گفت و گو با همایون کاتوزیان  منتشرشده در نشریه ایران فردا محسن آزموده: خواست مشترك و اساسي مشروطه خواهان ايراني به تعبير همايون كاتوزيان همان «يك كلمه»اي بود كه ميرزا يوسف خان تبريزي يا [...]

تا انقلاب مشروطه نه سیاست داشتیم نه سیاستمدار

نگاه ايرانيان به سياست و سياست ورزي در گفت و گوی روزنامه اعتماد با همایون کاتوزیان  منتشر شده در روزنامه اعتماد، چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394، ش 3243 ---------------------------------------------------------- استبداد دولت و [...]

در نسبت فرسودگی و نوسازی و فرسوده‌سازی

مجله نمایه تهران شماره ٨   گفت‌وگوی مکتوب باهمایون کاتوزیان در نسبت فرسودگی و نوسازی و فرسوده‌سازی تئوری «جامعه کوتاه‌مدت» همایون کاتوزیان یکی از مهم‌ترین نظریه‌های جامعه‌شناسی [...]


نام (ضروری):
پست الکترونیک (ضروری):
وب‌سایت:
نظر: